شروع ناب هر شعر من زین پس تو خواهی بود - بیشتر از همیشه - حتی اگر در کلماتم به چشم نیایی - در بطن واژه هایم شناور هستی - تو ای ذهن گیر بزرگ و ای قدرت بیدار همیشگی ...
یافتن تو نه کار سخنرانان فسیل شده بود نه در توان نویسندگان دود اندود - من تو را با معجزه هایت پیدا کردم - معجزه یی از عشق که با دیدن نجابت دخترکی در طلوع چشمانش در سینه ی من گل کرد و معجزه یی از فهم تا بتوانم بر تو آزاد بیاندیشم خداوند فکر و اندیشه و عشق .... آری مالک این پست تویی به واسطه ی شعور ناچیزی که بر من داده ای... و من بر تو آغاز می کنم شروعی دوباره را ...
آری تو شروعی تازه هستی بی خداحافظی با تمام داستان بودنم - بی خداحافظی با منی که در من گناهانی بر زمین داشته است - بی خداحافظی با شعله ی خاکستری عشق هایم ... - بی خداحافظی با فکرهای تیره و روشنم - شاید این سلام دوباره یست بر تو بیدار جهان - سر چشمه ی سراب فکر من - ای بزرگوارترین و لایق ترین اقیانوس عشق .... بر تو زندگیم را آغاز کردم تا به یادم باشی بیشتر از قبل...
حال که عاشقت شده ام و عاشق دخترکی ناشناسم فرصتت می خواهم که بیشتر بشناسمت برای سعادتی که وعده ام دادی و بیشتر آن نگاه آشنا را بشناسم برای رسیدن به همراهی در این جاده ی پر خطری که به نام سرگذشت بر پیش من نهادی ....
یاد گرفته ام با معجزه عاشق بشوم - معجزه ی عشقی که در درونم گذاشته بودی مرا به نگاه دخترکی رساند و معجزه ی نگاه دخترک مرا به سرچشمه ی عشق جهان یعنی شما ... اما می دانم که هیچ عشقی آنی و بدون شناخت به تکامل نخواهد رسید - پس باز هم دست به دامانت می شوم و باز نمازیو حاجتی و التماسی که وقتم بدهی برای این نیاز ...
خودت که شاهد بودی دخترک هیچ فرصتی را برای این شناخت بر من نداد و من از تو می خواهم ای معجزه گر پر سر و راز این فرصت را بر من بسپاری ... از شناخت مخلوقت بر تو رسیدم و حال می خواهم با شناخت رازهایی که در انجیل و تورات و قرآن بر من آشکار کردی پرده از راز چشمان دخترک بردارم و از تو می خواهم همه ی این ها را بر من آسان کنی .... قول می دهم این عشق زمینی گر به شناخت درستی برسد فقط برای ساده پیمودن مسیر زندگی باشد که در پیش رویم است ....
دخترک راست می گفت دیگر به تو رسیده ام - من هم به گمانم راست می گویم که تو فرصت عشق ها را بر من توانی داد .... چقدر سخن گفتم .... امیدوارم بیهوده نباشد این مناجات بداهه ...
