تبليغاتX
حسرت های همیشگی - مسافری دارم ناب و پر شور ...

 

 

حسرت های همیشگی

Ali Yazdandoost's Weblog

مسافری دارم ناب و پر شور ...

آن سفر کرده که صد غافله دل همره اوست

                                                       هر کجا هست خدایا به سلا مت دارش

                                                        (پیر مراد عشق حافظ)

صندلی تنها نشسته روی جاده ی سفر

چشمای بی خواب من مضطرب و در به در

دلیل شور شعر من توی طیاره ی خطر

سوار بر موج خیال آخه می خواد بره سفر

 

آسمون - کبوتر خیال من امانتت

دلم رو خوش می کنم به پاکی صداقتت

                                                   (علی.ی)

خزان بود و من برای اولین بار برگ ریزان تهران را زندگی کردم پیش از آن روزگاری بود می نوشتم اما هیچ کدامشان عطر نابی نداشتند ...

بعد ظهر روزی - در جایی - نگاه دخترکی بر من تابیدن گرفت و قدری سخت برایم آشنا آمد به قدری که پیوسته در اندیشه ی این بودم که پیش از این به کدامین وادی ضریح چشمانش را به نگاه گرفته بودم که چنین غریب و آشنا می نمود بر من ...

روزهایی گذشت و نوشته های من ناگاه عطر شعر بر خود گرفت و من نمی دانستم از چه ؟

خزان تهران رو به سردی رفت و زمستان شد و ریزش برف جای برگریزان را گرفت. یکبار دیگر دیدمش نمی دانم چه می گذشت در تن که دوست داشتم به پای صدایش بنشینم ...

حرف ... کلمه ... جملات .... آدرس شعرهایش را یافتم ... خواندم ... بی تاب شدم ...

عید بر من شتابان گذشت و حاصل مجموعه یی شد به نام عیدانه آشفتگی هایم اگر چه کجائی منشع شان را به درست نمی دانستم بر شعرواره هایم سایه می انداختند ...

گذشت ...

روزی با خواندن شعر کوچکی از او شعر بلندی در دفتر من یادداشت شد و من دریافتم با خیالش می توانم شعر گفتن ...

گذشت ...

دیگر بی تاب شده بودم ...

تمام جسارتی که سالها در من گم بود تبلور یافت و به صداقتی عجیب مبدل شد تا توانستم بر او گویم که خیال شعرهایش بی تابم کرده و از او خواستم به پای صدایم بنشیند برای شعر ... نپذیرفت اما کلام اش آنچنان نجیب بود و صداقت اش آنچنان عجیب که خواستنش رنگ افسانه یافت ...

گذشت ...

دیگر نتوانستم سکوت را از لب نگیرم و چنین شوری را از دل دریغ کنم ... باز بر او گفتم ... خداوندا به گمانم واژه ی نجابت در کلام او تنیده شده است ...

 باز هم نه گفت اما چه شیرین بود بر من ...

گذشت ...

چقدر صبور شده ام و چقدر عاشق که نمی بینمش اما همچنان منتظر به پایش می نشینم ... به گمانم خواندن شعرهایش این انتظار را امید می بخشد ...

عصری شد و اتفاقی منجر به دیدن اش ... لحظات چنان تند و بر هم رفتند که نگاه کهنه ام در بر او آشفته گشت و شور جوانی ام آنقدر سرد شد که آنچه بر او می خواستم بگویم و ساعت ها افکارم را برای گفتنش جمع کرده بودم از خاطرم رفت ...

نجابت ش از نزدیک دیدنی تر بود و نگاهش معجزه آسا ...

با خود می گفتم بر چشمانش نخواهم نگریست اما ... نتوانستم ... شاید هم نشد ... نمی دانم کلماتی کوتاه آمد و رفت و نگاهش به من معجزه ی امید بخشید و شب وقتی قلم را بدست گرفتم فهمیدم ترنم خیال نگاهش واژه را از کلام به ترانه سوق می دهد ...

 معجزه ی دیگر چشمان او تلنگری بود برای پی بردن به ذره یی از عشقی که خداوند در تن ام ریخته بود و در تمام این سالها تعریف دیگری از آن در ذهن داشتم ...

دیرگاهی بود که خدای را در طبیعت جستجو می کردم و عشق را در تن می دیدم تا شب بعد دیدنش که فکری روشن بر من تابید و معجزه ی حضور خیال دوست مرا به شناخت خدای در وجودم رهنمون کرد و بعد سجاده بود و مهر و طلب مغفرتی و عشقی و ...

روز دیگر همان وقت همان ساعت قرار دیروز بی تابش شدم رفتم تا دیدن ستون ایستگاهی که او را آنجا دیدم ام نبودش ... نجابتش باعث شرم می شد که نتوانم با او حرف بزنم ...

ساعتی گذشت تا منطق و شعور پشت بر خاک پیش پای طبع احساسم به زمین افتد ...

صدایش هم معجزه یی دیگر شد تا جسارت کلمات از یاد رفته را تند و صریح و درست بر زبان بنشاند و به او گویم آنچه را که به خیالم باید می گفتم ...

 اینک می دانم مسافر جائی ست

نمی دانم باید کدامین ستون آسمان را سوگند دهم به استواری

و کدامین ذره ی خاک غربت را بخوانم به اینکه زیر پاهای او را هرگز خالی نکنند

سجاده را انداختم و سر بر خاک مهر خدایم را به ستایش خواندم و بر او گفتم

مسافری دارم ای یار

خواهشی از تو -

فقط به سلامت دارش ...

می ترسیدم از نوشتن نکند گذری بر این نوشته بدارد و تملقی بخواند ...

جرقه یی به ذهنم خورد گر ریا بود که به شعر نمی نشست ... آرام شدم .