
آدم ها
ماشین ها
نسل ها
می روند
می آیند
اما
برج آزادی
سر جایش مانده است !
چقدر آدم دیدی
می دانم ،
طنین حرف هاشان در دل سکوت تو
همچنان جاری ست
چقدر حرف داشتی
می دانم ،
نغمه های نازنین قصه هایت
بر دل دیوار ها حک شده است
برج آزادی
روزگاری بر بامت می شد تهران را دید
اما امروز در میان ستون آسمان خراش های شهر
خود گم شده ای !
چرا هیچ نمی گویی
نکند به ساده انگاری
آدم هایی که همچنان با تو عکس می گیرند
دل خوش کردی ؟
چرا از جایت قدمی آن ور تر نمی روی
نکند
می ترسی من ساده
ترمینال را گم بکنم ؟!
از دفتر عیدانه .