پدر
برای خستگی های پدرم
خسته ای می دانم ،
هیچ به من نمی گویی اما
عرق کهنه ی پیشانی تو در گوشم
خستگی را پچ پچ می کرد !
من به تو می گویم
فقط می خند ی !
و دوباره سر کارت می روی !
پاهایت در هر گام ،
مشتی خاک را به رقص در می آرد !
و سهم من از هیجان آن خاک ،
خیره ماندن به روح سبز قامت توست !
لحظه ای خیره به من می مانی
و به من می گویی
هوای مادرت را کمی بیشتر داشته باش !
و باز می روی !
پشت سرت کلمه را جیغ می کشم
پدر خیالت راحت !
و تو باز،
فقط می خندی !
و چه زیباست لبخندت !
و چه نزدیک باید باشد تا تب عشق !
دور شدی از من
و به خستگی کارت قدمی نزدیک ،
اما پاهایت
همچنان محکم بر جا استوار می مانند !
می روی و من
در جستجوی صفتی که لایق ات باشد
درمیان یک خروار واژه گم می شوم !
