تبليغاتX
حسرت های همیشگی - پدر

 

 

حسرت های همیشگی

Ali Yazdandoost's Weblog

پدر

برای خستگی های پدرم

خسته ای می دانم ،

هیچ به من نمی گویی اما

عرق کهنه ی پیشانی تو در گوشم

خستگی را پچ پچ می کرد !

من به تو می گویم

فقط می خند ی !

و دوباره سر کارت می روی !

پاهایت در هر گام ،

مشتی خاک را به رقص در می آرد !

و سهم من از هیجان آن خاک ،

خیره ماندن به روح سبز قامت توست !

لحظه ای خیره به من می مانی

و به من می گویی

هوای مادرت را کمی بیشتر داشته باش !

و باز می روی !

پشت سرت کلمه را جیغ می کشم

پدر خیالت راحت !

و تو باز،

فقط می خندی !

و چه زیباست لبخندت !

و چه نزدیک باید باشد تا تب عشق !

دور شدی از من

و به خستگی کارت قدمی نزدیک ،

اما پاهایت

همچنان محکم بر جا استوار می مانند !

می روی و من

در جستجوی صفتی که لایق ات باشد

درمیان یک خروار واژه گم می شوم !