
آخرین نغمه ی تنهایی من
اعتراض بلند به اسارت نیست
نغمه یی تلخ یا خوش
برای برپائی رسوایی آزادی نیست
آخرین نغمه ی من بی شک تنهاست
اما شاید به شکوه لحظه ی تنهایی نیست
عاشقانه شاید هست
عاقلانه شاید نیست
آخرین زمزمه ی شعرواره ی من
از چیست ؟
التماسی سخت یا جیغ بلند
شبحی راست یا آدمی دروغ
هرچه هست و نیست
می دانم
شاید
راز چشم های تو باید باشد
مشروط اگر بتوانم
به آن دست یابم !

آدم ها
ماشین ها
نسل ها
می روند
می آیند
اما
برج آزادی
سر جایش مانده است !
چقدر آدم دیدی
می دانم ،
طنین حرف هاشان در دل سکوت تو
همچنان جاری ست
چقدر حرف داشتی
می دانم ،
نغمه های نازنین قصه هایت
بر دل دیوار ها حک شده است
برج آزادی
روزگاری بر بامت می شد تهران را دید
اما امروز در میان ستون آسمان خراش های شهر
خود گم شده ای !
چرا هیچ نمی گویی
نکند به ساده انگاری
آدم هایی که همچنان با تو عکس می گیرند
دل خوش کردی ؟
چرا از جایت قدمی آن ور تر نمی روی
نکند
می ترسی من ساده
ترمینال را گم بکنم ؟!
از دفتر عیدانه .

چترت را ببند
زیر چتر من بیا
تا شانه به شانه
با هم همگام بشویم
اندکی بهم نزدیکتر
با صدایی که قدری رساتر باشد
دانه های عاشق باران را بشماریم
و تمام اندوه
و سیاهی
و تلخی ها را
در نم پاکیزه ی باران
فراموش بکنیم !
از مجموعه ی عیدانه
پشت لحظه ای
خواب رفتن در پنجره !در گذر از جاده ای سبز
که راه می برد تا ملکوت
شهری هست ،
شهری کوچک که در آن دیوار معنا نداشت
شهروندانی در آن بودند
که معنی کینه را هیچ نمی دانستند
اما در عوض
خوبی را می فهمیدند !
آدمی جان می داد
شب اول
برایش جشن می گرفتند پر شور
و به صدایی دل نشین تولدت مبارک به دورش می خواندند
صبح
آفتاب که طلوع می کرد
همه مردم شهر سلامش می کردند
کودکان در دریای نور شنا می کردند
مادران هیچ نبودند نگران ، خوب می دانستند
موج آفتاب بچه هاشان نخواهد برد ، هرگز !
در بازار
همه چیز بود
قیمت اش دوستی
واحدش عشق
بهایش گل !
و چقدر گران می خریدند
و چه سخاوت مند بودند در بخشش !
مردی پارچه فروش
عوض هر قواره آوازی می خواست خوش
پیرمردی زر می فروخت
عوض هر خوبی
مثغالی طلا می بخشید
دخترک گل می فروخت
گل فروشی عجب کار خوبی است
مردم شهر برایش
در صف ساعتی می ایستند !
بازیگر زنی
پیس غمناکی اجرا می کرد
مردم شهراز گریه هاشان در تعجب بودند !
آن ور تر
خانه هاشان بود
همه در یک جا
خبری از چندین در جداگانه نبود
ساختمانی بود بلند
زمینی داشت بزرگ
و در آن صدها اتاق بی در
زنانی همه عاشق
و مردانی همه محرم
نیمه شب
دوشیزه اگر
دل اش برای دیدن مهتاب تنگ می شد
خیالی آسوده داشت
که در کوچه می توان قدم زد بی ترس !
پاسپانی پیر در شهر بود
که بلد نبود چماق اش به چه کار می آید
دستبندش در کمر زنگ زده بود
و گلوله ی هفت تیرش سالها پیش
در حسرت حتی یک شلیک هوایی مرده بود !
مردان به خواب می رفتند
تن شان بوی خوش زندگی می داشت
و زنان شاید
سوره ای می خواندند از کتاب عشق !
خواب کودکی
دیدن عقد دو کبوتر در اوج بود
آن یکی
می دید عقابی به گنجشک سواری می داد !
صبح کودکی بی تاب بود
مادرش جان به لب می آورد
و اگر زنی بدحال می شد
مردش تب می کرد !
عقد چه آسان بود
و اعتماد آسان تر
که چه بی رنگ بود ذات آدمها !
پسرک
به خواستگاری می رفت بی دغدغه ،
دختر زیبای شهر
مهرش هفت درخت سیب بود !
و جهازش پاکی
و در دستانش
کتاب آیین اش در پارچه ای سبز و سرخ !
آسمان در شب اگر گریه می کرد
مردمان همه بی تاب بودند
بر بام خانه جمع می شدند
و برای رهایی سپهر از درد
دعا می خواندند .
آن ها بیش از هرکس عشق را می فهمیدند !
در کنار باغچه ای
دختری بود رویش آبی
با گرد محبت گل ها را سیراب می کرد
من به او گفتم عشق یعنی چه ؟
او به من شاخه ای گل بخشید !
در چشم اش
شور پیدا بود
عشق پیدا بود
و اما
شهوت را نمی دانست چیست !
در کتاب لغت های شهر
خشم در تهاجم به مهر
نفرت در تهاجم به عشق
و خیانت درتهاجم به دوستی
سالها پیش مرده بودند بی درد !
در گوشه ی تاریک شهر
ابلیس تنها بود
تار می زد
و آرام به شکست می گریست
کودکی دل سوزاند
برایش نان و سبزی می برد !
فصل ها در این شهر
زیبا تر از هر شهر دیگر بودند !
در بهار جشن در شهر بر پا بود
و عشق دوستی را در شادی می رقصاند
زنی کیک می پخت به پهنای کلام
و مردی با صدایی خوش آواز می خواند .
اسم تابستان آنجا
فصل دوستی بود
همه با هم در دریا شنا می کردند
لیک هرکس فقط
مبهوت یار خویش بود !
پائیز چند روز تعطیل بود
شهروندان به عزای مرگ برگهای درخت
آن روزها نارنجی می پوشیدند !
و در روزهای برفی زمستان
همه در خانه می ماندند
نکند له بشود بچه برفی زیر پایی بی هواس !
و خدا چقدر نزدیک بود تا دل هاشان
و چقدر خوب می شد دیدش !
فاصله ی آنها تا اوج
فقط یک پا بود
شاید کمتر ،
و جمع گناه همه مردم شهر
در سر سوزنی کوچک جا داشت !
اشک هایم همه جاری بودند
و من مبهوت این همه پاکی
پنجره را می بندم
چشمانم سنگین شده اند
و سرم گیج است
از این همه خوبی یکجا دیدن
و دلم برای خود می سوزد و برای شهرم بیشتر !
شهر ما
تا آنجا به اندازه ی یک قرن
فاصله دارد کم و بیش
کاش می شد همه ی مردم را
به آنجا برد و از آنها خواست درسمان بدهند !
بی شک قبول خواهند کرد
آن ها عجیب خوب هستند !
نمی دانم
چرا مردم تو را درک نمی کنند ای آسمان
که شاید وقت باران دلت گرفته باشد !
اما تو ناراحت نباش
این فقط درد تو نیست
دیروز درختی گریه می کرد
پسرک اما صدایش نشنید
روی آن با تیغ
تصویر دو قلب حک می کرد
پدرش آن ورتر
شاخه ای می سوزاند
و چه قدر تلخ
که صدای درخت به هیچ کس نرسید
برف می بارید
چشم اش ذوق زده ی دیدار دوباره ی زمین بود
اما مردی زیر لب نفرین می کرد
که چرا می بارد ، سقف خانه اش از حلب است
و برف با خود می گفت
دلم برای زمین تنگ شده بود !
و کسی باز نشنید صدای برف را
و چقدر تلخ که کشتند آن را زیر پا
شاید یادشان رفته بود
که دلتنگی سخت است
راستی از مهتاب خبر داری ؟
چند شب پیش او را دیدم
بغض کرده بود و می گفت
دل خوش هیچ نمانده
هیچ کس
دیگر شبش را خیره به من
به صبح نمی رساند
آدمها با روز زنده اند
و به هنگام طلوع من خواب
من به او گفتم :
نه ، من به او هیچ نگفتم
که هیچ نداشتم برای گفتن !
آسمان ستاره هایت کم نور شده اند
هوایشان بیشتر داشته باش
و اینقدر دلتنگ نباش
من تو را درک می کنم
گریه را آغازکن
گریه اصلا بد نیست
گریه درد را بیرون می برد
تازه یادت که باید باشد
آدمها باران را
برای لحظه ای خیس شدن هم که شده می خواهند
پس به ابر بگو بیاید و ببار
راستش درد هایم دارند خفه ام می کنند
اما اشک روی بیرون ریختن ندارد
تو ببار
شاید زیر باران
روی اشک هم باز شود
و از فشار این بغض ذره ای کمتر گردد !
این روزها دلم خیلی گرفته نیست !
راستش دیوانه ای پیدا شده که درد دل هایم را گوش می کند ، و این یعنی هرچقدر میخوام تو سر و کله اون می زنم و دیگه نیازی نیست شما رو غصه دار کنم !
خب بی خیال ،
من از این پس می خوام در این وبلاگ یه تغییراتی بکار ببرم و اون این که شعر هام رو در این وبلاگ به نمایش خواهم گذشت . از این به بعد هر هفته منتظر یکی ازشعر هام باشید ، امیدوارم با این کار هم وبلاگم را جالب تر کنم . و هم شما را وادار کنم که در قسمت نظر خواهی ، نظر خود را راجع به شعرهایم بدهید . من اولین مجموعه شعر خود به نام با دلتنگی هایم چه می کنی ؟ را که ۲۷ شعر را شامل می شود از هفته ی آینده روی وب می آورم .
لطفا در نظر سنجی هم شرکت کنید !!!
از اینکه مثل همیشه منو همراهی می کنید . متشکرم
آن شب که من میمیرم
مادرم پریشان خواهد شد به خیابان خواهد زد
پدرم سر به آسمان خواهد نالید خواهرم جیغ خواهد کشید
و در و دیوار خانه مان سیاه خواهد شد
اما تو پریشان نشو که فقط چهل روز است
و همه چیز در پس فریاد برادرم گم خواهد شد ...
مرگ خواهد بود برای من برای تو و برای همه ...
نگران نباش
من نمی ترسم
چه باک که من هر روز می میرم
مرگ جسم یک بار است
مرگ روح شاید هرگز شاید هر روز
... ... ...
من پشت غرور زنی فاحشه که به مرد پاکی جواب رد می داد
در پس سوختن بال پروانه که بهای عشق را می داد
آن ور لذت آن شب گناه ...
پشت آن توبه ی صد بار شکسته شده
و بدنباله شرمنده شدن حتی در درگاه خدا
مرده ام ...
و این که می بینی آدمی دیوانه است
گر زنده مانده به امید همان شب است که تو از آن می ترسی
شاید بُزرگترین رویاها،
رنگِ حقیقت بگیرند!
ناشُدنی ترین خواسته ها،
شُدنی بشوند!
پس من خیال می کُنم،
رویا می سازم!
رویائی برایِ فردا!
دنگ
دنگ...، دنگ...
ساعتِ گیج زمان در شب عمر،
می زند پی در پی زنگ.
زهرِ این فکر که این دم گُذر است،
می شود نقش به دیوار رگِ هستیِ من.
لحظه ام پُر شده از لذت
یا به زنگار غمی آلوده است.
لیک چون باید این دم گذرد،
پس اگر می گریَم
گریه ام بی ثمر است،
و اگر می خندم
خنده ام بیهوده است.
دنگ...، دنگ...
لحظه ها می گذرد.
آنچه بگذشت، نمی آید باز.
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتوان شُد آغاز.
مثل این است که یک پرسشِ بی پاسخ
بر لبِ سردِ زمان ماسیده است.
تُند بر می خیزم
تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز
رنگِ لذت دارد، آویزم،
آنچه می ماند از این جهد به جای:
خنده لحظه یِ پنهان شده از چشمانم.
و انچه بر پیکر او می ماند:
نقش انگشتانم.
دنگ...
فرصتی از کف رفت.
قصه ای گشت تمام.
لحظه باید پی لحظه گذرد
تا که جان گیرد در فکر دوام،
این دوامی که درون رگ من ریخته زهر،
وا رهاینده از اندیشه یِ من رشته یِ حال
وز رهی دورُ دراز
داده پیوندم با فکر زوال.
پرده ای می گذرد،
پرده ای می آید:
می رود نقش پیِ نقش دگر،
رنگ می لغزد بر رنگ.
ساعت گیجِ زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ:
دنگ...، دنگ....، دنگ....
پیغام ماهی ها
رفته بودم سر حوض تا ببینم شاید،
عکسِ تنهایی خود را در آب، آب در حوض نبود.
ماهیان می گفتند:
(هیچ تقصیر درختان نیست.
ظُهر دم کرده یِ تابستان بود، پسر روشن آب، لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید، آمد او را به هوا برد که برد.
به درک راه نبردیم به اکسیژن آب.
برق از پولک ما رفت که رفت.
ولی آن نور درشت، عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او، پشتِ چین های تغافل می زد،
چشم ما بود، روزنی بود به اقرار بهشت.
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کن
و بگو ماهی ها، حوضشان بی آب است.)
باد می رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم.
واحه ای در لحظه
به سراغ من اگر می آیید،
پُشتِ هیچستانم.
پُشتِ هیچستان جایی است.
پُشتِ هیچستان رگ های هوا، پر قاصد هایی است
که خبر می آرند، از گل واشده یِ دور ترین بوته یِ خاک.
روی شن ها هم، نقش های سُمِ اسبانِ سوارانِ ظریفی است که صبح
به سر تپه معراج شقایق رفتند.
پُشتِ هیچستان، چتر خواهش باز است:
تا نسیم عطشی در بُنِ برگی بدود،
زنگ باران به صدا در می آید.
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی، سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است.
به سراغ من اگر می آئید،
نرمُ آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من.
نشانی
خانه دوست کجاست؟ در فلق بود که پُرسید سوار.
آسمان مکثی کرد. رهگذر شاخه نوری که به لب دلشت به تاریکی شن ها بخشید،
و به انگشت نشان داد سپیداریُ گفت:
(نرسیده به درخت،
کوچه باغی است که از خوابِ خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است.
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر بدر می آرد،
پس به سمت گل تنهایی می پیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فواره یِ جاویدِ اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد.
در صمیمیت سیالِ فضا، خش خش می شنوی:
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه یِ نور
و از او می پرسی
خانه دوست کجاست.)
زیباست،
از جلوه یِ رنگین کمانِ خیال، فراتر.
آشناست،
آشنایِ تمامیِ مردمانِ جهان!
پیکرش آهنینُ استوار!
سینه اش از رازهایِ زندگی لبریز!
و قلبش همچون بلندایِ عشق مقدس،
و دلی که از برایش دل هزار دلداده می طپد...
که من یکی از این هزار دلداده اش هستم!
در یک کلام هرچه هست دوستش دارم! تئاتر را می گویم ...
اُردیبهشتِ 1383 ایلام

