تبليغاتX
حسرت های همیشگی

 

 

حسرت های همیشگی

Ali Yazdandoost's Weblog

باز هم بی آنکه بیایی عمو حافظ مرا امید شد !

زمستان از راه رسيد، با آغازي سرد، چونان سرد كه قبل از آمدنش فرزندان سپيدش بوسه هاي عاشقانه شان بر لبان سرد زمين نشسته بودُ پائيز لخت را با جامه ي سپيد خود پوشانده بودُ اينك آن روزهاي رفته ي پائيز در ذهن ما خاطرات زنده يي اند به همان طراوت كه بر روي برگه هاي تقويم خط خوردهُ باطل شده اند. زمستان از راه رسيد تا يادم بيايد، ديگر شمار روزهاي نديدنت دارد زياد مي شود، ديگر كم كم صداي دلنواز تو در انبوه صداي جيغ هاي كلاغ هاُ ماشين هاُ قاتل هاُ فاحشه گان دارد كمي رنگ مي بازدُ تنها كاري كه من مي توانم براي زنده ماني ذهنم انجام بدهم شنيدن صداي توست به قدر كوتاه يك واژه از پشت سيم هاي طويلُ پيچيده ي تلفن.

زمستان از راه رسيد، شب ها بلند تر شده اند، تا من بيشتر بيدار بمانم در روياي با تو بودن، روزها كوتاهتر شده اند تا شايد زودتر بگذرند از من، شايد حسرت هاي نبودنت كوتاه تر بشود، شايد، شايد !

زمستان آمدُ با شبي سخت بلند آغازيد. شبي كه غم هاي دوري تو بيشتر از شب هاي دگر در من تحمل بايد مي شد، شبي كه خواب با چشمانم بيگانه تر از هميشه شد، شبي كه بغض هاي من دگر تاب نياوردند، باريدند، شبي كه عشقت تمام پيكر مرا، تكه به تكه لرزاند، چونانكه تمام ذهن مرا واژه به واژه مي تكانيد، عشقي كه دگر در خاطراتم دارد افسانه مي شود، عشقي كه هنوز هم از چگونگي ش مرا اطلاعي نيستُ همانقدر مي دانم از چگونه اسير شدن در بند چشمان رسوا گرت، كه مي دانم از راز تولدم !

زمستان آمد تا زين پس سردي روزگار هم بر رنج عشقم بيافزايد، زمستان آمد تا تيره گي ها بيشتر بشوندُ خورشيد كمتر بتابد، خدا مي داند اگر برف نبود اگر اين نيروي معجزه آساي سپيد نبود، چگونه تاري اين شب ها را مي شد تاب آورد .

 

زمستان آمد دوباره

برف هاي تكه پاره

مي بارند بر پيكر من .

 

زمستان سرد آواره

خرابست بردل بيچاره

دوريت رنج، آمدنت با توست

نميايي تو دگر باره ؟

 

زمستان از راه رسيد، با تعابيري كه از هريك جمله ي بنويسم، دفتري بلند پديد مي آيد از واژه هاي حسرت آميز، از آه هاي پر دريغ، از شب هاي بلند تنهائي، زمستان پر كلاغ آواره، زمستان پر درخت لخت، زمستان پر فاحشه ي گشنه ي بي آغوشُ بي سقف.

چه بگويم از اين زمستان، آن هم در اولين روز آغازش، بگذار لب فرو بندم، شايد خدا معجزه يي كردُ اين زمستان براي كلاغ ها آشيانه هاي امني داشت، براي درختان برف هاي سپيدي جامه پوش شدند، و براي فاحشه گان گشنه ي بچه مرده، سقف هايي محكمُ گرمُ رويايي پديد آمد، گرچه آن نه سقف بلند مي خواهند، نه سقف رويايي، سقفي مي خواهند تا دور بمانند از فروش اجباري تن هايشان !

 

زمستان از راه رسيد تا دوباره نگرانت بشوم، نگران براي چشمان نجيبت، نگران براي صداقتت، نگران براي نبودنت !

ديشب شبي بود كه يلدايش مي ناميدند، شب آغاز زمستان، حسرت آميز ترين شب نبودنت بر من، جمع خانوادگي غربت زده مان، گوشه يي نشسته بوديمُ شادماني كوچكمان بهانه يي شد براي تفال به ديوان عمو حافظ !

گمانم مي رسد بار دومي ست كه به نيت عشق تو فالي مي گيرم، فال را مادرم خواند، بار دگر حافظ نويد اميدي شد، اميدي كه نمي دانم چطور استُ چگونه، اميدي بس شيرين، بس رويائي !

 

باغبان گر پنج روزي صحبت گل بايدش              بر جفاي خار هجران صبر بلبل بايدش

ايدل اندر بند زلفش از پريشاني منال                   مرغ زيرك چون بدام افتد تحمل بايدش

رند عالم سوز را با مصلحت بيني چه كار            كار ملكست آنكه تدبير و تحمل بايدش

تكيه بر تقوي و دانش در طريقت كافريست           راهرو گر صد هنر دارد توكل بايدش

با چنين زلف و رخش بادا نظر بازي حرام           هركه روي ياسمين و جعد سنبل بايدش

نازها زان نرگس مستانه اش بايد كشيد                 اين دل شوريده تا آن جعد و كاكل بايدش

ساقيا در گردش ساغر تععل تا بچند                     دور چون با عاشقان افتد تسلسل بايدش

كيست حافظ تا ننوشدباده بي آواز رود                  عاشق مسكين چرا چندين تحمل بايدش

                                                                                               حافظ بزرگ

 

بار ديگر حافظ مرا اميد شد   آمدنت مرا عزيز نويد شد

بار ديگر اين سياهي شبم      به نور شعر حافظ سپيد شد

 

نمي دانم كه آيا باز مي آيي يا نه، نمي دانم اين آشفتگي ها را مي خواني يا نه، من حتي نمي دانم اين همه اميدي كه حافظ در من مي دمد، بين رويا و حقيقت، اين است يا آن !