سلام عیدتون مبارک رفقا !
می خوام برم مسافرت نمیدونم دیگه تا بعد عید آپ می شم یا نه !
اگه آپ شدم که تبریکات نوروزی درست حسابی منو خواهید خوند !
اگه نه شعرهای من روبعد از عید روی وب می بینید !
فعلا عیدتون مبارک
همیشه خوش باشید !
می خوای نظر بدی بده رو پست پائینی ... !
دل من تنهاست و سخت منتظر اون دلی ام که خدا واسه تقسیم شدن تنهایی هاش با دل من اونو راهی این دنیا کرده !
اما حالا کجاست ؟
از من کوچکتره یا که بزرگتر ؟
خوشگله یا که زشت ؟
من که هیچی نمی دونم !
اما اینو می دونم که سخت منتظر شم !
آخه این دل تنهاست ؟
شما اونو می شناسین ؟
منو چطور ؟
می دونین تنهایی یعنی چی ؟
آقا شما اصلا تنهایی اید ؟
خانم شما تنها توی اتاق تون می خوابید ؟
آقا بهش بگید که من اتاق اونو نمی خوام
من فقط یک کف دست جا توی دلش می خوام
که بتونم اونجا
ذره ای گریه کنم ؟
بهش بگید شما خانم :
بابت اجاره شم کنج دلم
یه سوئیت ۷۷۷ هکتاری جا براش می ذارم !
فقط بیاد من تا آخر دنیا قول می دم
پاش بمونم !
یعنی میاد ؟
منو می خواد ؟
نمی دونم ؟ ...
خیلی خسته بودم !
نشسته بودم پشت سیستم و توی درایوها این ور و اون ور می گشتم ...
یه تیکه از بنام پدر رو می دیدم چهار دیقه از بوی خوش یک زن ..
نه از پرستوئی سیر می شدم و نه از آل پاچینو ...
ولی خیلی حالم گرفته بود !
بعد یه بازی گذاشتم و شروع کردم بی حوصله ماشین بیچاره رو روندن و هی می کوبیدمش به در و دیوار و اونقدر چپ و راست کلیدهای کیبورد رو با هم می گرفتم که دو دقیقه یکبار جیغ کامپیوتر در می اومد !
تو همین وضع بودم که یهو داد گوشیم در اومد !
رو صفحه اسم حسین رو نوشته بود :
اوه خدای من ُ برداشتم
سلام داش حسین
سلام علی جون فکر نمی کردم اینقدر سریع ما رو بشناسی ؟!
راستش اسمت اوفتاد و الا ..
و الا چی ؟! نمی شناختی ؟!؟!
(سکوت)
نمی دونم !!!
راستی علی چرا صدات گرفته ؟
کاش فقط صدام گرفته بود یه قرص کارم رو راه می انداخت فوقش یه خورده تمرین بیان و یه خورده نشاسته ... ولی بدجوری دلم گرفته و دواش هیچی نیست جز تب عشق !!!
(با خنده ) خب الاغ برو ببینش ؟!
کی رو ؟
(سکوت)
حسین مگه خدا رو می شه دید ؟ ولی کاش می شد ...
باز قاطی کردی پسر ؟۱؟!
آره ُ دلم تنگ شده ُ مغزم مدام خطا می ده و روحم که خسته تر از همشه است چند دیقه پیش خواهرم می گفت چته داداش تو که هر دیقه بعد تر از دیقه ی پیشی و من گفتم :
(سکوت)
هیچی نگفتم فقط خندیدم - واقعا خندیدم ؟؟؟
نمی دونم
خب حالا چه مرگته ؟ نکنه می خوای از خدا بپرسی چرا خلقت کرده ؟
آره اگه می شد می پرسیدم !
چی می گفتی ؟ علی جون ...
هیچی ُ یعنی می گفتم ُ نمی دونم چی می گفتم یعنی ....
نه بابا خیلی قاطی کردی ... ؟!؟!؟ میخوای قطع کنم تو تنهایی شاید ردیف شی ؟
نه بی خیال !!! خودت چیکار ها می کنی ؟
سلامتی ! راستی تا چند روز دیگه می آم تهران ولی بهت زنگ نمی زنم که نیای مزاحم شی !
باشه الاغ نمی آم ولی زنگ بزن خبرشو بده حالا واسه چی می آی ؟
پاهامو که یادته ؟
( یهو دنیا دور سرم می چرخه آخه حسین - این پسر بامرام که ۲ ساله ندیدمش همدوره ی روزهای تلخ و خوش دبیرستانه و یادش همواره هم خوبه و هم بد - خوب واسه اینکه خیلی دوسش دارم و بد واسه اینکه تو یکسالگی از روی موتور می افته و بعد یه چرخ بی مروت ماشین که جاده یی نرم تر از پای حسین پیدا نمی کنه ... راننده - نمی دونم دیه می ده یا نه و لی می دونم که بعدش حتما یادش رفته که چیکار کرده !!!
ولی حسین هیچوقت یادش نمی ره چون هجده سال همدم همه ی روزهاش شده یه ویلچر !!! )
خب آره حسین خیر باشه !
باس بیام و بسپارمش به تیغ جراح تا حالا می گفتن استخونات کامل نیست اگه عمل کنیم فایده نمی کنه ولی خالا که نوزده سالمه ُ قراره دوتا عمل کنن برای راس شدن قوس کمرم و بعد سه تا عمل واسه پاشدن اگه همه چی درست شه و خدا بخواد ۴ سال دیگه شاید بتونم راه برم ؟!؟!؟
(سکوت)
الو ... علی ... کجایی... قطع کردی ؟
نه پسر من هستم ...
خب دیگه مزاحمت نشم بازم به هت زنگ می زنم ...
حتما این کار رو بکن
چی شده این بغض از کجا تو گلوت گل کرد ُ واسه من ناراحت شدی ؟
واسه تو ُ راستش همش نه !!
پس چته ؟
دلم واسه پاهای خودم و همه ی امثال خودم می سوزه که اینقدر برا ما می دون و این ور و اون ور می برنمون و یاد پاهای تو می افتم که حسرت یه لحظه دویدن رودارن ...
فکر کنم حالا دیگه بتونم با خدا حرف بزنم
به خدا می خوای چی بگی ؟
بگم ...
بار خدایا شکرت که لااقل سالمم !
سلام منو هم برسون بگو حسین دلش رو به لطف تو بسته ... هجده ساله به حکمت تو همدم این چرخه و دلش پر درد اما صداش در نمیاد ... حالا همه ی امیدش تویی نا امیدش نکن !!!
(سکوت)
علی ... قطع کردی .... باشه .... برام دعا کن .... خداحافظ !
سکوت ...
تلفن قطع می شه ... صدای حسین از گوش بیمار من پر می کشه ...
من موندم و تنهایی ...
می زنم بیرون از خونه و زیر نم نم بارون به آسمون خیره می شم ...
میخوام از خدا بخوام پاهای حسین رو بهش برگردونه !!!
دهنم رو وا می کنم که داد بزنم ...
اما یهو یه مشت درد از کنج دلم می آد و رو مغزم می شینه و من گریه کنان فقط می گم :
خدایا شکرت !
