تبليغاتX
حسرت های همیشگی

 

 

حسرت های همیشگی

Ali Yazdandoost's Weblog

بیوگرافی کامل

 

Ali Yazdandost (Actor)

نام: علی یزدان دوست

تاريخ تولد: 1367

 

 

 

بيوگرافي

 

فيلمشناسي

بازیگری برای من یک اتفاق نبود چرا که از همان کودکی به دنبالش بودم و یکی از فیلمهایی که من تحت تاثیر آن ساعت ها در خانه با چماقی کهنه به عنوان اسلحه به دشمن خیالی حمله می کردم، فیلم گریز بود که آن هنگام من کلاس اول ابتدایی بودم و فیلم را که با بازی فرامرز قریبیان بود در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان دیده بودم .

و از آن پس جمشید هاشم پور و فرامرز قریبیان ( که بیشتر در فیلمهای اکشن ) بازی می کردند، اسطوره های من بودند و من نیز که آن موقع تنها پسر خانه بودم، به تنهایی به جنگ دشمن می رفتم و یکی از فیلمهایی که در آن موقع مرا خیلی به خود مشغول ساخت و تا مدت ها در مدرسه به نام شخصیت آن مرا صدا می کردند، سریال سیمرغ بود که من شیفته شخصیت شهید شیرودی بودم، در آن زمان من دانش آموز کلاس سوم ابتدایی بودم و در شهرستانی محروم پس نه تئاتر را می شناختیم و نه مدرسه ی بازیگری وجود داشت و بهمین خاطر من فقط قهرمان فیلمهایی بودم که برای خود بازی می کردم و در واقع کارگردان و نویسنده و بازیگر و تماشاگر همه خودم بودم .

تا اینکه در سال سوم راهنمایی و در حالیکه حدود 3 ماه از سال گذشته بود به پیشنهاد معلم ریاضی به مدرسه ی جدیدی رفتم که در آن زمان از لحاظ کیفیت آموزشی در شهرستان جایگاه خوبی داشت و چون به منزل ما نزدیک تر بود پدر من هم موافقت کرد . چند روزی از حضور در مدرسه ی جدید می گذشت که با گروه نمایشی آنجا آشنا شدم و بعد از یک تست کوتاه ک دبیر پرورشی آنجا از من گرفت جانشین یکی از بازیگر ها شدم و به این ترتیب تئاتر وارد زندگی من شد و با آنکه همیشه تئاتر دانش آموزی در ایران و خصوصا در شهرستان به عنوان یک تفریح به حساب می آمد اما برای من خیلی جدی تر از این حرفها بود و از آن پس بسیار جدی آن را دنبال کردم و با مطالعه و دیدن تئاتر و فیلم سعی کردم تا همواره چیز جدیدی یاد بگیرم، پس از چند سال با انجمن نمایش آشنا شدم و اینگونه بود که تئاتر جز جدایی ناپذیر زندگی من شد و من احساس کردم، آن چه را که بطور ناخودآگاه دنبالش بودم حالا پیدا کردم و لذت خلق نقش را درک کردم .

 

جوايز /  جشنواره تئاتر دانش آموزی :

- تکیه حاجی/  برگزیده ی گروهی در استان

- جستجو / برگزیده ی گروهی در استان

- قربت غریب / رتبه ی دوم کارگردانی و برگزیده ی طراحی صحنه

- بازی تلخ / رتبه ی اول بازیگری، رتبه ی اول کارگردانی،

برگزیده ی طراحی صحنه و کار برگزیده ی شهرستان

 

جوایز /  جشنواره تئاتر ماه :

- کشتن گربه بابا فونتن رتبه ی سوم بازیگری

 

جوایز /  جشنواره منطقه ای تئاتر عروسکی :

- بدنبال خانه برگزیده ی گروهی و راه یابی به مرحله ی سراسری

تکیه حاجی / تئاتر / بازیگر و منشی صحنه، 1380

تواضع / تئاتر / بازیگر و دستیار کارگردان، 1381

نماز / تئاتر / نورپردازی / 1381

ادای دین دیگران / تئاتر / بازیگر، 1381

جستجو / تئاتر / دستیار کارگردان، 1381

سیاه، سپید، خاکستری / فیلمنامه / نویسنده، 1381

قربت غریب / تئاتر / کارگردان مشترک با امیر محمدی، 1382

زیر و بم / فیلم کوتاه / عوامل فنی، (محسن شمالی) 1382

سیاه و سپید / فیلمنامه / نویسنده، 1382

سیب کال / فیلمنامه / نویسنده، 1383

انتظار یک روز / فیلمنامه / نویسنده، 1383

گمگشته / تئاتر / بازیگر، (عزت آقایی) 1383

بازی تلخ / تئاتر / بازیگر و کارگردان، 1383

روز معلم / فیلم کوتاه / عوامل فنی، (محسن شمالی) 1383

آخرین پر / تئاتر / کارگردان / ناتمام،1383

درد دل/ نمایش خیابانی / طراح بروشور، (سعید خیراللهی)  1383

یک کاسه شیر / تئاتر / طراح بروشور، (نگار یزدان دوست) 1383

کشتن گربه بابا فونتن / تئاتر / بازیگر و کارگردان،1384

مصاحبه / تئاتر / بازیگر و کارگردان / ناتمام، 1384

انتظار نور سبز / تئاتر / نویسنده و طراح،(نگار یزدان دوست)1384

 حکایت شاهزاده ای که نمی خندید / تئاتر / کارگردان، 1384

یخچال / تئاتر / بازیگر، (مهدیه بهادری) 1384

آخر خط / نمایشنامه / نویسنده، 1384

عشق یک آواز قدیمی است / فیلمنامه / نویسنده، 1384

فنز / تئاتر / بازیگر و کارگردان / ناتمام، 1385

بدنبال خانه / تئاتر عروسکی / بازیگر و عروسک گردان،

(علیرضا آقایی) 1385

یکی از همین روزها / تئاتر / کارگردان / ناتمام، 1385

اکواریوم / نمایشنامه / نویسنده، 1385

با دلتنگی هایم چه می کنی ؟ / مجموعه شعر / 1385

حسرت لحظه ای آرامش برای یک بوسه

/ نمایشنامه / نویسنده، 1385

نبرد / نمایشنامه / نویسنده، 1385

کابوس / نمایشنامه / بازنویسیُ ۱۳۸۶

عیدانه / مجموعه شعر / ۱۳۸۶

 



پدر

برای خستگی های پدرم

خسته ای می دانم ،

هیچ به من نمی گویی اما

عرق کهنه ی پیشانی تو در گوشم

خستگی را پچ پچ می کرد !

من به تو می گویم

فقط می خند ی !

و دوباره سر کارت می روی !

پاهایت در هر گام ،

مشتی خاک را به رقص در می آرد !

و سهم من از هیجان آن خاک ،

خیره ماندن به روح سبز قامت توست !

لحظه ای خیره به من می مانی

و به من می گویی

هوای مادرت را کمی بیشتر داشته باش !

و باز می روی !

پشت سرت کلمه را جیغ می کشم

پدر خیالت راحت !

و تو باز،

فقط می خندی !

و چه زیباست لبخندت !

و چه نزدیک باید باشد تا تب عشق !

دور شدی از من

و به خستگی کارت قدمی نزدیک ،

اما پاهایت

همچنان محکم بر جا استوار می مانند !

می روی و من

در جستجوی صفتی که لایق ات باشد

درمیان یک خروار واژه گم می شوم !

 



گروه تئاتر نگاه

WWW.NEGAHTHEATER.BLOGFA.COM

از وبلاگ گروه تئاتر نگاه دیدن فرمائید و ما را بانظرات خود در جهت هرچه بهتر شدن آن کمک نمایید !

با تشکر مدیریت وبلاگ



کوششی در پاسخ به یک پیام

دوست خوب سلام

قبل از هرچیز از شما خیلی تشکر می کنم که این نظر را برای من روی وب فرستادید ! آنچه نوشتید صرفا نظر شخصی شماست و برای من قابل احترام و قطعا به این دلیل است که ترجیح دادم بی تفاوت رد نشده و جای آنکه نظر شما را پاک کنم در پاسخی محترمانه با شما صحبت کنم !

با اینکه هویت شما کاملا برای من مشخص نیست اما احساسی در وجودم شما را برای من آشنا می سازد و اینک بگذارید شما را - س - خطاب کنم زیرا این اولین حرف نام کسی است که من احتمال نوشتن آن پیام را بیش از هرکس به او یعنی شما نسبت می دهم !

حالا من از شما می پرسم شما که مرا دوست دوست خود خطاب کرده اید ( هرچند من این را جز مطلبی برای رد گم کردن نمی دانم ) و بی شک زمانی دوست من بوده یا با من در ارتباط بوده اید از کجا اینقدر مطمئن از غرور و بی هنری من دم می زنید ؟

من که در هیچ کجای وبلاگم از قدرت هنری خود  هیچ مطلبی نیاورده ام پس شما چطور مرا مغرور خطاب می کنید ؟ آیا این که فردی در هر مقام و شخصیتی از کارگر تا رئیس جمهور برای خود وبلاگی فراهم کند و در آن آزادانه دلتنگی ها و عقاید خود را بنویسد و همچنین عکس خود را در آن گذاشته و کارهایی را که قبلا انجام داده را معرفی کند این نشانی از خودخواهی و غرور اوست !

ضمنا مگر تمام بزرگان هنر جهان روزگاری کودکانی چون من نبوده اندُ چرا این قدر مطمئن و با جسارت مرا بچه می خوانید ؟ ( البته من همیشه خود را بچه دانسته و عاشق روزهای از دست رفته ی خویش هستم ) و باز می خواهم بدانم مگر بچگی بیا بچه بودن ننگ است ؟

کدام شخصیت  یا کدام انسان از روز اول تولد خود بزرگ بوده است ؟

دوست خوب من شما که احتمالا دوستان کنونی مرا نمی شناسید چرا اینچنین آنها را اشخاص ضعیف می خوانید ؟ از کجا می دانید اطرافیان من همواره به من پر و بال می دهند و همیشه مرا قهرمان آرزوها می نامند ؟ اصلا مگر دوستان من آنقدر بیکارند که همیشه مرا ستایش کنند !

در کدام کتاب هنری دنیا نوشته شده ما کودکان حق شرکت و بهره از تئاتر را نداریم ! آیا حتما من باید پیرمردی اندیشمند باشم تا آنوقت به سراغ تئاتر بروم !!!

راجع به آرزوهایم نیز بگویم شما از تمامی دوستان من که اگر همان - س - باشید در اطراف خود به راحتی آنها را می بینید این سئوال را بپرسید درمی یابید که من همیشه هنر را رشته کوهی عظیم می دانم که بلند ترین قله ی آن در پس انبوهی ابر پوشیده شده است و هرکسی روزی از دامنه ی کوتاه این کوه حرکتی آغاز کرده و بر اساس توانایی ها و درک خود و همچنین سرنوشت و اتفاقاتی که ناخواسته روی می دهند در مسیر قله تا جایگاهی خواهند رسید ! پس این حق را به من بدهید که تلاش خود را بنمایم ضمنا یادتان نرود که آرزو هیچگاه هدف نیست ! پس نهایت دید هم نمی تواند باشد که چه بسا من هدف هایی دارم که قابل بیان نیستند و چون نمی توانم بیان کنم و چیز دیگر ( یا کم ارزش تری ) می گویم این بدان معناست که نهایت دید من در آن اندازه است ؟

* باور کنید در این لحظه بزرگترین آرزوی من گفتگو با شماست اما این هرگز به معنای نهایت دید من نمی تواند باشد !

من هنوز راهی را که توانایی های خودم را در آن نشان بدهم پیدا نکرده ام پس اگر هم بدانم که به چه دردی می خورم لااقل با جرات می گویم تا بحال به درد  هیچ کس نخورده ام !

بگذارید زمان بگذرد تا ما آدمها بیشتر به سر خود بنگریم و انتظار نداشته باشید که من کودک ۱۸ ساله افکار و توانایی های یک هنرمند واقعی را داشته باشم !!!

در پایان با آرزوی سلامتی برای شما امیدوارم این مطلب را خوانده و پاسخش را بدهید هرچند مایل بودم رودرو با شما به گپ و گفتگو بنشینم از شما که کمک و راهنمایی به من را وظیفه ی خود دانسته باز هم تشکر بسیار دارم !

* اگر همان - س - هستید بگذارید من هم برای شما عزیز چیزی بنویسم !

غرور در حد و اندازه های خود خوب است مثل همه ی چیزهای دیگر و آن چه که این مسئله را بدنما می کند استفاده ی بیش از حد آن است .

هرگز دست از نقد محترمانه دوستان بر نکشید و در آخر اینکه آنچه بر من و شما گذشته را باید فراموش کنیم چون اینک ما در دو دنیای جداگانه به سر می بریم و مدتهاست که شاهد تغییر رفتار همدیگر نشده ایم ای کاش قدر خود را بیشتر دانسته و با تفکر و تامل بیشتر در آنچه انجام می دهید شرمنده ی آینده ی خود نباشید .....                                                

                                                                                              دوست دوست کوچک شما

 

 



بدون شرح

عکس و طراحی : امیر محمدیان


ادامه مطلب


آرمان شهر

پشت لحظه ای

خواب رفتن در پنجره !

در گذر از جاده ای سبز

که راه می برد تا ملکوت

شهری هست ،

شهری کوچک که در آن دیوار معنا نداشت

شهروندانی در آن بودند

که معنی کینه را هیچ نمی دانستند

اما در عوض

خوبی را می فهمیدند !

آدمی جان می داد

شب اول

برایش جشن می گرفتند پر شور

و به صدایی دل نشین تولدت مبارک به دورش می خواندند

صبح

آفتاب که طلوع می کرد

همه مردم شهر سلامش می کردند

کودکان در دریای نور شنا می کردند

مادران هیچ نبودند نگران ، خوب می دانستند

موج آفتاب بچه هاشان نخواهد برد ، هرگز !

در بازار

همه چیز بود

قیمت اش دوستی

واحدش عشق

بهایش گل !

و چقدر گران می خریدند

و چه سخاوت مند بودند در بخشش !

مردی پارچه فروش

عوض هر قواره آوازی می خواست خوش

پیرمردی زر می فروخت

عوض هر خوبی

مثغالی طلا می بخشید

دخترک گل می فروخت

گل فروشی عجب کار خوبی است

مردم شهر برایش

در صف ساعتی می ایستند !

بازیگر زنی

پیس غمناکی اجرا می کرد

مردم شهراز گریه هاشان در تعجب بودند !

آن ور تر

خانه هاشان بود

همه در یک جا

خبری از چندین در جداگانه نبود

ساختمانی بود بلند

زمینی داشت بزرگ

و در آن صدها اتاق بی در

زنانی همه عاشق

و مردانی همه محرم

نیمه شب

دوشیزه اگر

دل اش برای دیدن مهتاب تنگ می شد

خیالی آسوده داشت

که در کوچه می توان قدم زد بی ترس !

پاسپانی پیر در شهر بود

که بلد نبود چماق اش به چه کار می آید

دستبندش در کمر زنگ زده بود

و گلوله ی هفت تیرش سالها پیش

در حسرت حتی یک شلیک هوایی مرده بود !

مردان به خواب می رفتند

تن شان بوی خوش زندگی می داشت

و زنان شاید

سوره ای می خواندند از کتاب عشق !

خواب کودکی

دیدن عقد دو کبوتر در اوج بود

آن یکی

می دید عقابی به گنجشک سواری می داد !

صبح کودکی بی تاب بود

مادرش جان به لب می آورد

و اگر زنی بدحال می شد

مردش تب می کرد !

عقد چه آسان بود

و اعتماد آسان تر

که چه بی رنگ بود ذات آدمها !

پسرک

به خواستگاری می رفت بی دغدغه ،

دختر زیبای شهر

مهرش هفت درخت سیب بود !

و جهازش پاکی

و در دستانش

کتاب آیین اش در پارچه ای سبز و سرخ !

آسمان در شب اگر گریه می کرد

مردمان همه بی تاب بودند

بر بام خانه جمع می شدند

و برای رهایی سپهر از درد

دعا می خواندند .

آن ها بیش از هرکس عشق را می فهمیدند !

در کنار باغچه ای

دختری بود رویش آبی

با گرد محبت گل ها را سیراب می کرد

من به او گفتم عشق یعنی چه ؟

او به من شاخه ای گل بخشید !

در چشم اش

شور پیدا بود

عشق پیدا بود

و اما

شهوت را نمی دانست چیست !

در کتاب لغت های شهر

خشم در تهاجم به مهر

نفرت در تهاجم به عشق

و خیانت درتهاجم به دوستی

سالها پیش مرده بودند بی درد !

در گوشه ی تاریک شهر

ابلیس تنها بود

تار می زد

و آرام به شکست می گریست

کودکی دل سوزاند

برایش نان و سبزی می برد !

فصل ها در این شهر

زیبا تر از هر شهر دیگر بودند !

در بهار جشن در شهر بر پا بود

و عشق دوستی را در شادی می رقصاند

زنی کیک می پخت به پهنای کلام

و مردی با صدایی خوش آواز می خواند .

اسم تابستان آنجا

فصل دوستی بود

همه با هم در دریا شنا می کردند

لیک هرکس فقط

مبهوت یار خویش بود !

پائیز چند روز تعطیل بود

شهروندان به عزای مرگ برگهای درخت

آن روزها نارنجی می پوشیدند !

و در روزهای برفی زمستان

همه در خانه می ماندند

نکند له بشود بچه برفی زیر پایی بی هواس !

و خدا چقدر نزدیک بود تا دل هاشان

و چقدر خوب می شد دیدش !

فاصله ی آنها تا اوج

فقط یک پا بود

شاید کمتر ،

و جمع گناه همه مردم شهر

در سر سوزنی کوچک جا داشت !

اشک هایم همه جاری بودند

و من مبهوت این همه پاکی

پنجره را می بندم

چشمانم سنگین شده اند

و سرم گیج است

از این همه خوبی یکجا دیدن

و دلم برای خود می سوزد و برای شهرم بیشتر !

شهر ما

تا آنجا به اندازه ی یک قرن

فاصله دارد کم و بیش

کاش می شد همه ی مردم را

به آنجا برد و از آنها خواست درسمان بدهند !

بی شک قبول خواهند کرد

آن ها عجیب خوب هستند !