تبليغاتX
حسرت های همیشگی

 

 

حسرت های همیشگی

Ali Yazdandoost's Weblog

آسمان

نمی دانم

چرا مردم تو را درک نمی کنند ای آسمان

که شاید وقت باران دلت گرفته باشد !

اما تو ناراحت نباش

این فقط درد تو نیست

دیروز درختی گریه می کرد

پسرک اما صدایش نشنید

روی آن با تیغ

تصویر دو قلب حک می کرد

پدرش آن ورتر

شاخه ای می سوزاند

و چه قدر تلخ

که صدای درخت به هیچ کس نرسید

برف می بارید

چشم اش ذوق زده ی دیدار دوباره ی زمین بود

اما مردی زیر لب نفرین می کرد

که چرا می بارد ، سقف خانه اش از حلب است

و برف با خود می گفت

دلم برای زمین تنگ شده بود !

و کسی باز نشنید صدای برف را

و چقدر تلخ که کشتند آن را زیر پا

شاید یادشان رفته بود

که دلتنگی سخت است

راستی از مهتاب خبر داری ؟

چند شب پیش او را دیدم

بغض کرده بود و می گفت

دل خوش هیچ نمانده

هیچ کس

دیگر شبش را خیره به من

به صبح نمی رساند

آدمها با روز زنده اند

و به هنگام طلوع من خواب

من به او گفتم :

نه ، من به او هیچ نگفتم

که هیچ نداشتم برای گفتن !

آسمان ستاره هایت کم نور شده اند

هوایشان بیشتر داشته باش

و اینقدر دلتنگ نباش

من تو را درک می کنم

گریه را آغازکن

گریه اصلا بد نیست

گریه درد را بیرون می برد

تازه یادت که باید باشد

آدمها باران را

برای لحظه ای خیس شدن هم که شده می خواهند

پس به ابر بگو بیاید و ببار

راستش درد هایم دارند خفه ام می کنند

اما اشک روی بیرون ریختن ندارد

تو ببار

شاید زیر باران

روی اشک هم باز شود

و از فشار این بغض ذره ای کمتر گردد !