دیگه خوندن کتاب و دیدن فیلم منو راضی نمی کنه !
از فیلم های ژولیت بینوش هم کاری بر نمی آد نه فیلم بر باد رفته و نه حتی ممل آمریکایی حال منو جا نمی آره ُ حالا دیگه نوشتن و تئاتر کارکردن هم نیاز منو برآورده نمی کنه !
دلم بد جوری گرفته و منتظرتم ُ نمیدونم چه جوری و از کجا ولی میدونم که تو هم منتظر منی !
می خوام باهات حرف بزنم گوشات رو واکنی و من حرف بزنم بگم و بگم تا درکم کنی و بگی و بشونم که منو می فهمی که تو هم درد منو داری !
منتظرتم تا بریم تو خیابون ُ توی یه کافی شاپ بشینیم و من باشم و تو باشی و یک عالمه حرف تازه !
اگه تو هم میخوای بیای یادت باشه که من میخوامت تا درکم کنی من میخوامت تا با هام باشی تا تنهام نذاری تا تنها نباشیم و ...
۱۸ سال اتنظار دیگه کافیه حالا دنبالت می گردم از همون بچگی و از تو فیلمها با تو آشنا شدم البته دور و برم هم از آدمهایی مثل تو می دیدم ولی هیچکدوم سهم من نبودند !
نه فکر کنی حس می کنتم بزرگ شدم و دلم میخواد با کسی دوست بشم دارم این ها رو میگم ! تنهایی تنهایی و تنهایی به من میگه وقتشه برو سراغش که پیداش کنی !
نمیدونم از من بزرگتری یا کوچکتر خوشگلتری یا زشت ترُ اصلا این ها رو میخونی یا نمیخونی ! اینجا تو وب پیدات میشه یا تو خیابون یا شاید توی جشن یکی از آشناها شایدم توی دانشکده یا تو تئاتر ...؟
ولی میدونم پیدات میشه میدونم تو هم یه گوشه نشستی و منتظر منی
پس من خبرت کردم که حالا وقتشه بیا منم منتظرم !
دیروز سه شنبه ۱۸ مهر به دعوت یکی از دوستان که دانشجوی کارشناسی ارشد ادبیات نمایشی است به دانشگاه تهران سری زدم و بعد از حضور در کلاس دکتر فرهاد ناظر زاده در برنامه ای که با عنوان یک روز با بهمن فرمان آرا بود شرکت کردم !
این برنامه با پخش ۳ فیلم فرمان آرا یعنی یک بوس کوچولو - بوی کافور عطر یاس و خانه ای روی آب به نقد آنها با حضور دانشجویان و فرمان آرا پرداخت !
نکته جالب این جلسه حضور رضا کیانیان بود او آنقدر متین و با وقار بود که تا نیم ساعت بعد جلسه باز هم در حیاط دانشکده ی هنرهای زیبا به سئوالات دوستدارانش جواب می داد !
این یک مقدمه بود ! گزارش اختصاصی من از ملاقات با این دو هنرمند برای روزهای آینده
منتظر باشید
نمی دونم چرا اینقدر هوس کردم برم لب دریا ُ
یا بهتر بگم یه جزیره ی دریایی یعنی یه دنیا آب که دور تا دورش جنگل باشه ! / فکر نکنین می گم دریاچه ها تعریف جزیره واقعی رو به خاطر بیارید /
می خوام بشینم روی شن های ساحل و با یک رایانه همراه ُ آمار وبلاگم رو چک کنم !
و به آرزوهای معمولی ام برسم !
۱ . چی میشه اگه وبلاگهای من پربیننده شن / که البته مطمئنم این یکی میشه /
۲ . چی میشه اگه کسایی رو که برام نظر میذارن بشناسم / که الان فقط دو سه تا رو می شناسم /
۳ . مگه چی میشه جودی آبوت را ببینم ! / منظورم جودی نیست ها منظورم تمامی بچه های وبلاگر /
۴ . مگه چی میشه من و جودی آبوت و کلاغ سیاه و یلدا و امیر بشینیم توی کافه و با هم یک وبلاگ / شایدم پول روی هم ریختیم و شد وب سایت / راه بندازیم و حساب کافه رو هم یلدا پرداخت کنه !
۵ . مگه چی میشه وبلاگر ها جدی گرفته بشوند !
/ هرچی با خودم کلنجار می رم از آرزوهای واقعی ام نمی تونم دل بکنم /
۶ . مگه چی میشه من بیچاره هم جدی گرفته بشم !
۷ . بابا ما اگه بازیگر هم نباشیم به لطف دیدن فیلم های هنری اروپا و شاهکارهای هالییود لااقل تا یه حدی بازی خوب و بد رو از هم تشخیص می دیم و وقتی یاد سمیه و پدرام می افتم که سر تمرین کارم با اون استعداد عجیب شون دهن من رو از تعجب باز می ذاشتن ! فقط می تونم غصه بخورم!
۸ . چی میشه اگه یک نفر به درد دل ما تئاتری های شهرستانی گوش کنه / البته خوشحالم که دیگه ساکن پایتختم / یعنی واقعا کسی نیست این همه استعداد رو پیدا کنه ؟
۹ . دلم برای علی و متن هاش گرفته ! باور کنید اگه این بشر جایی مثل تهران زندگی می کرد با متن هاش همه را متعجب می ساخت !
و ۱۰ امان از این همه آرزو !
قربون شما و فعلا بای !
قبل از خوندن این مطلب اگه مطلب دلم گرفته است برای همه را نخوانده اید بروید و آن را بخوانید
دلم گرفته است سخت تر از بار قبل !
این بار نه برای محمد علی فردین و نه برای رابرت دونیرو !
حتی دلم هوای فیلم بر باد رفته را هم ندارد !
دلم برای خودم گرفته است ! برای آرزوهایم تنگ شده است !
باور کن یک بار دیگر فیلم بازی هایم در کارهای تئاتر را مرور کردم
و یک سئوال گیج و منگ و همیشگی
خدایا یعنی می شه ؟
میشه منم به آرزوهام برسم ؟
خداوندا کمکم کن میدانی همین دیشب تا ۷ صبح پای نوشتن متن جدیدم نخوابیده ام !
خوب میدانی زندگی را از همان آغاز بلوغ - سیزده سالگی - با تئاتر شروع کردم - با تئاتر سپری کردم و با تئاتر زندگی می کنم !
کمکم کن خداوندا که خوب می دانم میتوانم !
کمکم کن نذار اینجا بین این آرزوها بپوسم !
توضیح : آنچه را که می خوانید صرفا آرزوهای من نیست چون خودم بهتر از هرکس می دانم که بزرگترین بازیگر هم شوم دیگر بازی مقابل سوفیا لورن آن هم در ۲۵ سالگی ( سوفیا ) امری ناممکن است .
توضیح ۲ : بعضی آرزوهایی کهتابحال خواندید جنبه تجاری داشت - منظور پول انبار کردن نیست منظورم جلب مخاطب برای وبلاگم بود - ام نگران نباشید همه جور آرزویی اینجا می خوانید و قول می دهم هر چه می نویسم واقعا از صمیم قلبم باشد !
و نکته اینکه منتظر آرزوهای شدنی ُ نشدی ُ سینمایی ُ تئاتری و عاشقانه ام باشید !
بابا ما تئاتری ها هم دل داریم !
شاید بُزرگترین رویاها،
رنگِ حقیقت بگیرند!
ناشُدنی ترین خواسته ها،
شُدنی بشوند!
پس من خیال می کُنم،
رویا می سازم!
رویائی برایِ فردا!
آینده ، خوب یا بد روشن و یا تاریک در انتظار هر آدمی است
هرانسان هدفمندی بنا بر علاقه مندی هایش موفقیت آینده اش را گونه ای می بیند که قطعا با شناختی که از خود دارد – البته منهای اتفاقاتی که گهگاه پیش می آیند و مسیر زندگی انسان را عوض می کنند – می داند در حالت عادی به کجا خواهد رسید ، اگر سرنوشت با او سازگار باشد سر از کجا بدر می آرد و اگر سر ناسازگاری با او بذارد کارش به کجا می رسد و همچنین اگر ذره ای واقع بین باشد می داند در بهترین شرایط رویایی او از فلان حد بیش تر نخواهد رفتمن حدود دو یا سه سال پیش از پرشین بلاگ فضایی با همین نام منتها با پسوند مربوط به پرشین بلاگ گرفتم که در آن حاشیه ها و اخبار تئاتری را روی وب می آوردم بعد ها و با ایجاد وبلاگ مستقل تئاتری با نام تئاتر دات بلاگفا دات کام و بعد تر سینما – 1279 دات بلاگفا دات کام آن بلاگ کاملا شخصی شد و اشعار و یا بهتربگم دلتنگی هایم را در آن می نوشتم که بعد ها نیز اشعار را روی وبلاگی که برای دلتنگی هایم ساختم منتقل کردم و در آن وبلاگ فقط بیو گرافی من باقی ماند اینک در اواخر شهریور بدلیل سرعت پائین و امکانات نسبتا محدود پرشین بلاگ وبلاگ اخیر را ایجاد کردم و در آن قصد دارم آرزوها و دلتنگی هایم را بی پرده روی وب بیاورم و اولین گام پرده برداری از اسم و مشخصات من بوده است ، با ذکر این نکته که هرگز مطالب را بیهوده و بی مقصود روی وب نخواهم فرستاد باید بگویم برای جلب نظر خوانندگان غیر هنری نیز گهگاه طنزی را در کنج دل مطالب ام قرار می دهم امیدوارم که دلتنگی های من برای شما ارزش خواندن داشته باشد البته اگر به خود زحمت بدهید و شروع به خواندن کنید
ضمنا از آرزوی های من هرگز تعجب نکنید حتی اگر خواندید دلم برای مارلون براندو تنگ شده است یا حتی اگر با مطلبی مواجه شدید که من دوست دارم در فیلمی از هیچکاک مقابل سوفیا لورن نقش جوان اول فیلم را بازی کنم یا اگر درپایان اثری از جیمز کامرون توسط آل پاچینو له و لورده بشوم یا در فیلمی از ژولیت بینوش متنفر باشم و او مرا با شکلاتی عاشق سازد ...
این آرزوها چه عیبی دارد مگر نمی گویند آرزو بر جوانان عیب نیست !
منتظر عجیب ترین و خواندنی ترین آرزوها ی بزرگ هنری و سینمایی از آماتور ترین و ناشناس ترین بازیگر جوان تئاتر باشید – البته مرا تک تک صد و ده بیست نفر تئاتری ایلام – ولی گاهی مبالغه نیز برای جلب توجه لازم است ...خیلی خوب می شناسند
من از کوچه های نمناک شهرستانی دور آمده ام
از ولایتی که تئاتر برایشان معنایی نداشت
از تئاتر های مدرسه آمدم جایی که خیلی جدی بود اما فقط برای من
من آمدم از زیر زمین نمور حوزه هنری
و از کاندیداتوری سیمرغ فجر برای بازی در تئاتری به کارگردانی بهرام بیضایی
من آمدم از پس بازی برای محسن مخملباف واز دیاری به نام ایران
چشم هایتان را باز کنید
که من آمدم و فعلا قصد رفتن ندارم ...
... ! ... ! ... ! ...
نمی دانم دقیقا اینها را می گویم یا نه
اما چیزی شبیه اینها می گویم
و آن وقت از دستان سوفیا لورن و
آنتونی کوئین خدا بیامرز در حالیکه آل پاچینو ایستاده مرا تشویق می کند و مل گیبسون مجری مراسم است
اسکار را در دست می گیرم و تقدیم می کنم به تئاتری های هفده هجده ساله ی آماتور
مجسمه را می بویم و می بوسم
و به او خواهم گفت که آغداشلو آن را می خواست
که پرویز خان در آرزویش نشسته است و اطمینان بهش می دهم که اگر امکانات بود شاید مخملباف ، شاید کیا رستمی و بهمن قبادی آن را زودتر از این حرفها به خانه می بردند
و تندیس لبخندی می زند و می گوید چه رویای خوشی و من می خندم مثل انتظامی و نصیریان و وثوقی و کیانیان و خنده ام می خشکد در موج پرتوی خنده های شان کانری ...
اما چه غم که من اسکار را برده ام ...
دلم سخت گرفته است برای همه ...
برای سینمای بزرگ هالیوود و حتی سینمای همیشه یتیم خودمان ...
برای مارلون براندوی فقید
گری گوری پک ، هارولد لوید
و خیلی سخت تر برای چارلی چاپلین ...
از زیباترین بانوی قرن بیستم سینما سوفیا لورن تا مرد توانمند مکزیکی هالیوود آنتونی کوئین
از هیچکاک تا ویلیام وایلر و از بر باد رفته تا بن هور
امشب عجب دلم تنگ شده است
دریچه دید م را کوچکتر می کنم وسعی می کنم فقط به ایران بنگرم ...
خیلی زود به بزرگترین ها می رسم
به پرویز فنی زاده و بازی های معرکه اش ....
به محمد علی فردین که حتی اگر جنبه تکنیکی بازی ها و فیلم های او را نادیده بگیریم
باز این نکته به وضوح یافت می شود که هر چه نباشد او فردین است همان که بیست سال جنوب شهری ها و شهرستانی ها را به سینما کشاند و درآمد فیلمهای به اصطلاح فردینی بود که جرات ساخت فیلم های موج نو را به تهیه کننده می داد .... آری فردین، دلم برایت تنگ شده است ... خیلی سخت ، باور کن حتی برای سطحی ترین فیلم هایت دلم به تنگ آمده است ....
برای سعید سلطان قلبها برای امیر پلنگ جوانمرد برای علی بی غم گنج قارون و برای بازی پر تجربه ات در فیلم غزل ... نمی دانم آنان که تو را بازیگر نمی دانند غزل را ندیده اند یا شاید من بازیگری را نمی شناسم فکر کنم باید دوباره غزل را ببینم ...
دلم گِله بسیار دارد و بسیار برای فریدون گُله تنگ شده است و برای دشنه اش ...
حسن کچل ، طوقی ، بابا شمل ، سوته دلان ، حاجی واشنگتن ، دلشدگان ، طهران روزگاری نو و در یک کلام دلم برای علی حاتمی نیز بدرد آمده است ...
نمی دانم چرا یاد مسابقه هفته و منوچهر نوذری می افتم ، ولی می افتم ...
همانطور که وقتی طهران روزگارنو را می بینم یاد جهانگیر فروهر می افتم
بیشتز می نگرم وبه مغزم فشار بیشتری می آرم ...
نه ... فقط برای رفتگان دلم تنگ نشده است ...
راستش دلم بد جورهوای بازیهای بهروز وثوقی را کرده است
باور کنید دیدن فیلم های ویدیویی بد ضبط اثری مثل گوزنها به دیدن فیلمی با بازی فلان آقای مثلا بازیگر و در اصل پول ساز صد ها بار می ارزد
برای سوته دلان و شهره آغداشلو که از سینمای ایران پرکشید و وسعت پرهایش او را تا به بزرگترین معدن فیلمسازی جهان – هالیوود – رسانده ، نیز دلم تنگ شده است
برای هما روستا ، سوسن تسلیمی ، ثریا قاسمی و فخری خوروش نیز دلم گرفته
برای عزت انتظامی در گاو برای علی نصیریان در آقای هالو و حتی ناصر ملک مطیعی در قیصر دلم تنگ است ...
ناصر مردی که از اولین بازیگران نقش اول مرد و از سالهای آخر دهه بیست روی پرده نقره ای ظاهر شد و بعد از حدود صد فیلم امروز گوشه ای از تهران بی یاد و نشان افتاده است
راستش برای امثال او دلم می سوزد ... و وقتی دل می سوزانم مگر می شود برای استعدادهایی چون فرزان دلجو و سعید کنگرانی که قربانی تغییر شرایط حکومتی شدند ، دل نسوزاند ...
آخ که چه دل تنگی دارم هوس کرده بودم تغییر چهره را ببینم اما حالا تصمیم عوض شد میخواهم سوته دلان را ببینم یا شاید ممل آمریکایی را ، اگر گنج قارون را هم ببینم فرقی نمی کند مهم این است که می خواهم یک فیلم ایرانی را ببینم
Parisienne Moonlight
I feel I know you
I don’t know how
I don’t know why
I see you feel for me
You cried with me
You would die for me
I know I need you
I want you
To be free of all the pain
You have inside
You cannot hide
I know you tried
To be who you couldn’t be
You tried to see inside of me
And now I’m leaving you
I don’t want to go
Away from you
Please try to understand
Take my hand
Be free of all the pain
You hold inside
You cannot hide
I know you tried
To feel
شبِ مهتابی پاریس
من احساس می کنم که تو رُ می شناسم
من نمیدونم چطور؟
من نمیدونم چرا؟
من احساس تو به خودم رُ می بینم
تو برای من گریه می کُنی،
تو برای من میمیری!
من می دونم که بهت نیاز دارم
من تو رُ می خوام
که آزاد بشی از تمومِ درد ها و رنج ها
تو چیزی در درون داری
که نمی تونی مخفی بشی
من میدونم که تو تلاش می کنی
و تلاش که ببینی درون من رُ
و حالا من تو رُ ترک می کنم
من نمی خوام برم
به راه و مسیرِ تو
لطفا سعی کن منو بفهمی
دستهایِ من رُ بگیر
برای آزاد شدن از همه یِ دردها و رنجها
تو هم اینُ میخوای
ولی پنهون می کنی
من می دونم که تو سعی می کنی
برای داشتن این احساس!
پی نوشت:
با سپاس ازترجمه یِ مهدیه بهادُری
دنگ
دنگ...، دنگ...
ساعتِ گیج زمان در شب عمر،
می زند پی در پی زنگ.
زهرِ این فکر که این دم گُذر است،
می شود نقش به دیوار رگِ هستیِ من.
لحظه ام پُر شده از لذت
یا به زنگار غمی آلوده است.
لیک چون باید این دم گذرد،
پس اگر می گریَم
گریه ام بی ثمر است،
و اگر می خندم
خنده ام بیهوده است.
دنگ...، دنگ...
لحظه ها می گذرد.
آنچه بگذشت، نمی آید باز.
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتوان شُد آغاز.
مثل این است که یک پرسشِ بی پاسخ
بر لبِ سردِ زمان ماسیده است.
تُند بر می خیزم
تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز
رنگِ لذت دارد، آویزم،
آنچه می ماند از این جهد به جای:
خنده لحظه یِ پنهان شده از چشمانم.
و انچه بر پیکر او می ماند:
نقش انگشتانم.
دنگ...
فرصتی از کف رفت.
قصه ای گشت تمام.
لحظه باید پی لحظه گذرد
تا که جان گیرد در فکر دوام،
این دوامی که درون رگ من ریخته زهر،
وا رهاینده از اندیشه یِ من رشته یِ حال
وز رهی دورُ دراز
داده پیوندم با فکر زوال.
پرده ای می گذرد،
پرده ای می آید:
می رود نقش پیِ نقش دگر،
رنگ می لغزد بر رنگ.
ساعت گیجِ زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ:
دنگ...، دنگ....، دنگ....
پیغام ماهی ها
رفته بودم سر حوض تا ببینم شاید،
عکسِ تنهایی خود را در آب، آب در حوض نبود.
ماهیان می گفتند:
(هیچ تقصیر درختان نیست.
ظُهر دم کرده یِ تابستان بود، پسر روشن آب، لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید، آمد او را به هوا برد که برد.
به درک راه نبردیم به اکسیژن آب.
برق از پولک ما رفت که رفت.
ولی آن نور درشت، عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او، پشتِ چین های تغافل می زد،
چشم ما بود، روزنی بود به اقرار بهشت.
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کن
و بگو ماهی ها، حوضشان بی آب است.)
باد می رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم.
واحه ای در لحظه
به سراغ من اگر می آیید،
پُشتِ هیچستانم.
پُشتِ هیچستان جایی است.
پُشتِ هیچستان رگ های هوا، پر قاصد هایی است
که خبر می آرند، از گل واشده یِ دور ترین بوته یِ خاک.
روی شن ها هم، نقش های سُمِ اسبانِ سوارانِ ظریفی است که صبح
به سر تپه معراج شقایق رفتند.
پُشتِ هیچستان، چتر خواهش باز است:
تا نسیم عطشی در بُنِ برگی بدود،
زنگ باران به صدا در می آید.
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی، سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است.
به سراغ من اگر می آئید،
نرمُ آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من.
نشانی
خانه دوست کجاست؟ در فلق بود که پُرسید سوار.
آسمان مکثی کرد. رهگذر شاخه نوری که به لب دلشت به تاریکی شن ها بخشید،
و به انگشت نشان داد سپیداریُ گفت:
(نرسیده به درخت،
کوچه باغی است که از خوابِ خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است.
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر بدر می آرد،
پس به سمت گل تنهایی می پیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فواره یِ جاویدِ اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد.
در صمیمیت سیالِ فضا، خش خش می شنوی:
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه یِ نور
و از او می پرسی
خانه دوست کجاست.)