تبليغاتX
حسرت های همیشگی

 

 

حسرت های همیشگی

Ali Yazdandoost's Weblog

باز هم بی آنکه بیایی عمو حافظ مرا امید شد !

زمستان از راه رسيد، با آغازي سرد، چونان سرد كه قبل از آمدنش فرزندان سپيدش بوسه هاي عاشقانه شان بر لبان سرد زمين نشسته بودُ پائيز لخت را با جامه ي سپيد خود پوشانده بودُ اينك آن روزهاي رفته ي پائيز در ذهن ما خاطرات زنده يي اند به همان طراوت كه بر روي برگه هاي تقويم خط خوردهُ باطل شده اند. زمستان از راه رسيد تا يادم بيايد، ديگر شمار روزهاي نديدنت دارد زياد مي شود، ديگر كم كم صداي دلنواز تو در انبوه صداي جيغ هاي كلاغ هاُ ماشين هاُ قاتل هاُ فاحشه گان دارد كمي رنگ مي بازدُ تنها كاري كه من مي توانم براي زنده ماني ذهنم انجام بدهم شنيدن صداي توست به قدر كوتاه يك واژه از پشت سيم هاي طويلُ پيچيده ي تلفن.

زمستان از راه رسيد، شب ها بلند تر شده اند، تا من بيشتر بيدار بمانم در روياي با تو بودن، روزها كوتاهتر شده اند تا شايد زودتر بگذرند از من، شايد حسرت هاي نبودنت كوتاه تر بشود، شايد، شايد !

زمستان آمدُ با شبي سخت بلند آغازيد. شبي كه غم هاي دوري تو بيشتر از شب هاي دگر در من تحمل بايد مي شد، شبي كه خواب با چشمانم بيگانه تر از هميشه شد، شبي كه بغض هاي من دگر تاب نياوردند، باريدند، شبي كه عشقت تمام پيكر مرا، تكه به تكه لرزاند، چونانكه تمام ذهن مرا واژه به واژه مي تكانيد، عشقي كه دگر در خاطراتم دارد افسانه مي شود، عشقي كه هنوز هم از چگونگي ش مرا اطلاعي نيستُ همانقدر مي دانم از چگونه اسير شدن در بند چشمان رسوا گرت، كه مي دانم از راز تولدم !

زمستان آمد تا زين پس سردي روزگار هم بر رنج عشقم بيافزايد، زمستان آمد تا تيره گي ها بيشتر بشوندُ خورشيد كمتر بتابد، خدا مي داند اگر برف نبود اگر اين نيروي معجزه آساي سپيد نبود، چگونه تاري اين شب ها را مي شد تاب آورد .

 

زمستان آمد دوباره

برف هاي تكه پاره

مي بارند بر پيكر من .

 

زمستان سرد آواره

خرابست بردل بيچاره

دوريت رنج، آمدنت با توست

نميايي تو دگر باره ؟

 

زمستان از راه رسيد، با تعابيري كه از هريك جمله ي بنويسم، دفتري بلند پديد مي آيد از واژه هاي حسرت آميز، از آه هاي پر دريغ، از شب هاي بلند تنهائي، زمستان پر كلاغ آواره، زمستان پر درخت لخت، زمستان پر فاحشه ي گشنه ي بي آغوشُ بي سقف.

چه بگويم از اين زمستان، آن هم در اولين روز آغازش، بگذار لب فرو بندم، شايد خدا معجزه يي كردُ اين زمستان براي كلاغ ها آشيانه هاي امني داشت، براي درختان برف هاي سپيدي جامه پوش شدند، و براي فاحشه گان گشنه ي بچه مرده، سقف هايي محكمُ گرمُ رويايي پديد آمد، گرچه آن نه سقف بلند مي خواهند، نه سقف رويايي، سقفي مي خواهند تا دور بمانند از فروش اجباري تن هايشان !

 

زمستان از راه رسيد تا دوباره نگرانت بشوم، نگران براي چشمان نجيبت، نگران براي صداقتت، نگران براي نبودنت !

ديشب شبي بود كه يلدايش مي ناميدند، شب آغاز زمستان، حسرت آميز ترين شب نبودنت بر من، جمع خانوادگي غربت زده مان، گوشه يي نشسته بوديمُ شادماني كوچكمان بهانه يي شد براي تفال به ديوان عمو حافظ !

گمانم مي رسد بار دومي ست كه به نيت عشق تو فالي مي گيرم، فال را مادرم خواند، بار دگر حافظ نويد اميدي شد، اميدي كه نمي دانم چطور استُ چگونه، اميدي بس شيرين، بس رويائي !

 

باغبان گر پنج روزي صحبت گل بايدش              بر جفاي خار هجران صبر بلبل بايدش

ايدل اندر بند زلفش از پريشاني منال                   مرغ زيرك چون بدام افتد تحمل بايدش

رند عالم سوز را با مصلحت بيني چه كار            كار ملكست آنكه تدبير و تحمل بايدش

تكيه بر تقوي و دانش در طريقت كافريست           راهرو گر صد هنر دارد توكل بايدش

با چنين زلف و رخش بادا نظر بازي حرام           هركه روي ياسمين و جعد سنبل بايدش

نازها زان نرگس مستانه اش بايد كشيد                 اين دل شوريده تا آن جعد و كاكل بايدش

ساقيا در گردش ساغر تععل تا بچند                     دور چون با عاشقان افتد تسلسل بايدش

كيست حافظ تا ننوشدباده بي آواز رود                  عاشق مسكين چرا چندين تحمل بايدش

                                                                                               حافظ بزرگ

 

بار ديگر حافظ مرا اميد شد   آمدنت مرا عزيز نويد شد

بار ديگر اين سياهي شبم      به نور شعر حافظ سپيد شد

 

نمي دانم كه آيا باز مي آيي يا نه، نمي دانم اين آشفتگي ها را مي خواني يا نه، من حتي نمي دانم اين همه اميدي كه حافظ در من مي دمد، بين رويا و حقيقت، اين است يا آن !



ترانه ی مادر

مادر                                         روز زن، سال 1386

 

 

یه ترانه یه آواز یه سکوت قصه پرداز

یه هجوم از دست ِ خسته روی نبض سیم این ساز

شور من شعر شکسته توی حجم این ترانه س

همه ی واژه هام انگار واسه ی تو یه بهانه س

 

مادرم شور چشاتو نمیشه کشید تو آواز

وا نمی شه این کلامم واسه فاش نبض این راز

 

دل بیچاره مون یه عمره که به عشقتون اسیره

پیش برق ناز چشمات خود آفتابم حقیره

غم تو پر از ترانه س نگاهت چه عاشقانه س

شعر پر شور کلامت نیمی از همین ترانه س

 

مادرم شور چشاتو نمیشه کشید تو آواز

وا نمی شه این کلامم واسه فاش نبض این راز <



بی خداحافظ

شروع ناب هر شعر من زین پس تو خواهی بود - بیشتر از همیشه  - حتی اگر در کلماتم به چشم نیایی - در بطن واژه هایم شناور هستی - تو ای ذهن گیر بزرگ و ای قدرت بیدار همیشگی ...

یافتن تو نه کار سخنرانان فسیل شده بود نه در توان نویسندگان دود اندود - من تو را با معجزه هایت پیدا کردم - معجزه یی از عشق که با دیدن نجابت دخترکی در طلوع چشمانش در سینه ی من گل کرد و معجزه یی از فهم تا بتوانم بر تو آزاد بیاندیشم خداوند فکر و اندیشه و عشق .... آری مالک این پست تویی به واسطه ی شعور ناچیزی که بر من داده ای... و من بر تو آغاز می کنم شروعی دوباره را ...

 آری تو شروعی تازه هستی بی خداحافظی با تمام داستان بودنم - بی خداحافظی با منی که در من گناهانی بر زمین داشته است - بی خداحافظی با شعله ی خاکستری عشق هایم ... - بی خداحافظی با فکرهای تیره و روشنم - شاید این سلام دوباره یست بر تو بیدار جهان - سر چشمه ی سراب فکر من - ای بزرگوارترین و لایق ترین اقیانوس عشق .... بر تو زندگیم را آغاز کردم تا به یادم باشی بیشتر از قبل...

حال که عاشقت شده ام و عاشق دخترکی ناشناسم فرصتت می خواهم که بیشتر بشناسمت برای سعادتی که وعده ام دادی و بیشتر آن نگاه آشنا را بشناسم برای رسیدن به همراهی در این جاده ی پر خطری که به نام سرگذشت بر پیش من نهادی ....

یاد گرفته ام با معجزه عاشق بشوم - معجزه ی عشقی که در درونم گذاشته بودی مرا به نگاه دخترکی رساند و معجزه ی نگاه دخترک مرا به سرچشمه ی عشق جهان یعنی شما ... اما می دانم که هیچ عشقی آنی و بدون شناخت به تکامل نخواهد رسید - پس باز هم دست به دامانت می شوم و باز نمازیو حاجتی و التماسی که وقتم بدهی برای این نیاز ...

خودت که شاهد بودی دخترک هیچ فرصتی را برای این شناخت بر من نداد و من از تو می خواهم ای معجزه گر پر سر و راز این فرصت را بر من بسپاری ... از شناخت مخلوقت بر تو رسیدم و حال می خواهم با شناخت رازهایی که در انجیل و تورات و قرآن بر من آشکار کردی پرده از راز چشمان دخترک بردارم و از تو می خواهم همه ی این ها را بر من آسان کنی .... قول می دهم این عشق زمینی گر به شناخت درستی برسد فقط برای ساده پیمودن مسیر زندگی باشد که در پیش رویم است ....

دخترک راست می گفت دیگر به تو رسیده ام - من هم به گمانم راست می گویم که تو فرصت عشق ها را بر من توانی داد .... چقدر سخن گفتم .... امیدوارم بیهوده نباشد این مناجات بداهه ...



مسافری دارم ناب و پر شور ...

آن سفر کرده که صد غافله دل همره اوست

                                                       هر کجا هست خدایا به سلا مت دارش

                                                        (پیر مراد عشق حافظ)

صندلی تنها نشسته روی جاده ی سفر

چشمای بی خواب من مضطرب و در به در

دلیل شور شعر من توی طیاره ی خطر

سوار بر موج خیال آخه می خواد بره سفر

 

آسمون - کبوتر خیال من امانتت

دلم رو خوش می کنم به پاکی صداقتت

                                                   (علی.ی)

خزان بود و من برای اولین بار برگ ریزان تهران را زندگی کردم پیش از آن روزگاری بود می نوشتم اما هیچ کدامشان عطر نابی نداشتند ...

بعد ظهر روزی - در جایی - نگاه دخترکی بر من تابیدن گرفت و قدری سخت برایم آشنا آمد به قدری که پیوسته در اندیشه ی این بودم که پیش از این به کدامین وادی ضریح چشمانش را به نگاه گرفته بودم که چنین غریب و آشنا می نمود بر من ...

روزهایی گذشت و نوشته های من ناگاه عطر شعر بر خود گرفت و من نمی دانستم از چه ؟

خزان تهران رو به سردی رفت و زمستان شد و ریزش برف جای برگریزان را گرفت. یکبار دیگر دیدمش نمی دانم چه می گذشت در تن که دوست داشتم به پای صدایش بنشینم ...

حرف ... کلمه ... جملات .... آدرس شعرهایش را یافتم ... خواندم ... بی تاب شدم ...

عید بر من شتابان گذشت و حاصل مجموعه یی شد به نام عیدانه آشفتگی هایم اگر چه کجائی منشع شان را به درست نمی دانستم بر شعرواره هایم سایه می انداختند ...

گذشت ...

روزی با خواندن شعر کوچکی از او شعر بلندی در دفتر من یادداشت شد و من دریافتم با خیالش می توانم شعر گفتن ...

گذشت ...

دیگر بی تاب شده بودم ...

تمام جسارتی که سالها در من گم بود تبلور یافت و به صداقتی عجیب مبدل شد تا توانستم بر او گویم که خیال شعرهایش بی تابم کرده و از او خواستم به پای صدایم بنشیند برای شعر ... نپذیرفت اما کلام اش آنچنان نجیب بود و صداقت اش آنچنان عجیب که خواستنش رنگ افسانه یافت ...

گذشت ...

دیگر نتوانستم سکوت را از لب نگیرم و چنین شوری را از دل دریغ کنم ... باز بر او گفتم ... خداوندا به گمانم واژه ی نجابت در کلام او تنیده شده است ...

 باز هم نه گفت اما چه شیرین بود بر من ...

گذشت ...

چقدر صبور شده ام و چقدر عاشق که نمی بینمش اما همچنان منتظر به پایش می نشینم ... به گمانم خواندن شعرهایش این انتظار را امید می بخشد ...

عصری شد و اتفاقی منجر به دیدن اش ... لحظات چنان تند و بر هم رفتند که نگاه کهنه ام در بر او آشفته گشت و شور جوانی ام آنقدر سرد شد که آنچه بر او می خواستم بگویم و ساعت ها افکارم را برای گفتنش جمع کرده بودم از خاطرم رفت ...

نجابت ش از نزدیک دیدنی تر بود و نگاهش معجزه آسا ...

با خود می گفتم بر چشمانش نخواهم نگریست اما ... نتوانستم ... شاید هم نشد ... نمی دانم کلماتی کوتاه آمد و رفت و نگاهش به من معجزه ی امید بخشید و شب وقتی قلم را بدست گرفتم فهمیدم ترنم خیال نگاهش واژه را از کلام به ترانه سوق می دهد ...

 معجزه ی دیگر چشمان او تلنگری بود برای پی بردن به ذره یی از عشقی که خداوند در تن ام ریخته بود و در تمام این سالها تعریف دیگری از آن در ذهن داشتم ...

دیرگاهی بود که خدای را در طبیعت جستجو می کردم و عشق را در تن می دیدم تا شب بعد دیدنش که فکری روشن بر من تابید و معجزه ی حضور خیال دوست مرا به شناخت خدای در وجودم رهنمون کرد و بعد سجاده بود و مهر و طلب مغفرتی و عشقی و ...

روز دیگر همان وقت همان ساعت قرار دیروز بی تابش شدم رفتم تا دیدن ستون ایستگاهی که او را آنجا دیدم ام نبودش ... نجابتش باعث شرم می شد که نتوانم با او حرف بزنم ...

ساعتی گذشت تا منطق و شعور پشت بر خاک پیش پای طبع احساسم به زمین افتد ...

صدایش هم معجزه یی دیگر شد تا جسارت کلمات از یاد رفته را تند و صریح و درست بر زبان بنشاند و به او گویم آنچه را که به خیالم باید می گفتم ...

 اینک می دانم مسافر جائی ست

نمی دانم باید کدامین ستون آسمان را سوگند دهم به استواری

و کدامین ذره ی خاک غربت را بخوانم به اینکه زیر پاهای او را هرگز خالی نکنند

سجاده را انداختم و سر بر خاک مهر خدایم را به ستایش خواندم و بر او گفتم

مسافری دارم ای یار

خواهشی از تو -

فقط به سلامت دارش ...

می ترسیدم از نوشتن نکند گذری بر این نوشته بدارد و تملقی بخواند ...

جرقه یی به ذهنم خورد گر ریا بود که به شعر نمی نشست ... آرام شدم .



گم کرده راه ...

 

 

خیالت مرا سرگردان کرده است

                                       همینُ بس !



سئوال

روی آب

قایقی خالی از من و تو

پر از سئوال :

به کجا رفته اند مسافران عاشق و همیشگی من ؟



شعر

 

باور نمی کردم

آدمی به سادگی چیدن یک خوشه انگور

                                  عاشق بشود

                                   چشمانت را که دیدم باورم شد !



آخرین راز

 

آخرین نغمه ی تنهایی من

اعتراض بلند به اسارت نیست

نغمه یی تلخ یا خوش

برای برپائی رسوایی آزادی نیست

 

آخرین نغمه ی من بی شک تنهاست

اما شاید به شکوه لحظه ی تنهایی نیست

 

                                                         عاشقانه شاید هست

                                                         عاقلانه شاید نیست

 

آخرین زمزمه ی شعرواره ی من

                                                            از چیست ؟

                                                                           التماسی سخت یا جیغ بلند

                                                                            شبحی راست یا آدمی دروغ

                                                                            هرچه هست و نیست

                                                                             می دانم

 

                          شاید

                          راز چشم های تو باید باشد

                                              مشروط اگر بتوانم

                                                          به آن دست یابم !



کفش

کفش هایت را از چشمانم قایم کن

                 که دیدنشان برای من

      چه عجیب لحظه ی رفتن ات را

                  در ذهنم مصور می کند

                                                                      و من در اندوه آن که بی تو

                                                                                  با تنهایی چه کنم

                                                                                  تمام شور لحظات با تو بودن را

                                                                                    ساده از کف می دهم .



برج

آدم ها

      ماشین ها

                  نسل ها

می روند

        می آیند

                  اما

                  برج آزادی

                  سر جایش مانده است !

 

چقدر آدم دیدی

             می دانم ،

             طنین حرف هاشان در دل سکوت تو

                                             همچنان جاری ست

چقدر حرف داشتی

                 می دانم ،

                 نغمه های نازنین قصه هایت

                                   بر دل دیوار ها حک شده است

برج آزادی

روزگاری بر بامت می شد تهران را دید

اما امروز در میان ستون آسمان خراش های شهر

خود گم شده ای !

 

چرا هیچ نمی گویی

                 نکند به ساده انگاری

                                  آدم هایی که همچنان با تو عکس می گیرند

                                                                   دل خوش کردی ؟

چرا از جایت قدمی آن ور تر نمی روی

                                     نکند

                                     می ترسی من ساده

                                     ترمینال را گم بکنم ؟!

از دفتر عیدانه . 



دچار

در فرجام این روزها

به آن هنگام که تاریکی های شب

هوشیاری های مرا به خواب می برد

غم تلخ ندیدنت در جانم سرباز می کند

                    تا خوب دستگیرم شود :

                                                     سخت و ساده

                                                   دچارت شده ام !



چتر

چترت را ببند

زیر چتر من بیا

 

تا شانه به شانه

با هم همگام بشویم

 

                  اندکی بهم نزدیکتر

                  با صدایی که قدری رساتر باشد

                 دانه های عاشق باران را بشماریم

 

                 و تمام اندوه

                 و سیاهی

                 و تلخی ها را

                 در نم پاکیزه ی باران

                                    فراموش بکنیم !

از مجموعه ی عیدانه



حماقت

سرانجام در یافتم

همه ی روزهایی که به پایت

 خاطرات رویایی شعر گونه ام را بافتم

                                     اشتباه کردم !

                                     دریافتم اما افسوس

                                    که تو عشق نایاب دیروز من

                                    بزرگترین حماقت تاریخ قلب من بودی !



خبر آمد خبری در راه است !

چشم بر هم گذاشتیم بی هیچ صبر هفتمین سال آمد

خاطرات در هم و بر هم گشتند دلمان سخت شکست

 

دیروز سیزده بود و شاید اولین باری که من تنها هستم . خانواده به سفر رفته اند و من انقدر همبرگر و کالباس و تخم مرغ خوردم و اینقدر دود سوختگی رو از سر بی حواسی ، چشیدم که کم کم پوست صورتم هم به سیاهی دود شهرم می شود .  در این تنهایی البته بیکار هم نمانده ام ، و بلاخره موفق به تایپ و طراحی دومین مجموعه ی شعرم با عنوان عیدانه شدم . البته اولی را هم دوباره ویرایش و آماده ی پرینت شد . از این ها گذشته روز سیزدهم فیلم اخراجی ها را هم دیدم و خیلی امیدوار شدم چون تو سیزده بدر هم سالن کاملا پر بود و فقط یک صندلی خالی داشت !

 

 بهرحال ایام نوروز هم گذشت و من در آغاز سال جدید تصمیم گرفتم اولین پستم رو به یک گرامیداشت اختصاص بدم ...

هفت سال پیش درست روز  هجدهم فروردین سینمای ایران در غم محبوب ترین بازیگر تاریخ خود سوگوار شد و چه قدر تلخ و ناباور پیکر بی جانش پس از هجده سال سکوت هنری در خاک گذاشته شد . محمد علی فردین مردی است که می خواهم با یادش سال جدیدم را در وبلاگ آغاز بکنم . چرا که هرچه باشد زمانی در روزگاری نه چندان دور  این سینما فعال بوده و بازیهایش نیز هر طور که باشد هرگز از یاد پرده های از یاد رفته ی سینماهای کهنه ی شهرستان ها نخواهد رفت . و شاید وظیفه ی خود دانستم که از او بگویم و از آنجا که نخواستم ساده نگری بکنم با مراجعه به چند کتاب مختلف از جمله : فرهنگ سینمای ایران و مجموعه ی 3 جلدی فرهنگ فیلم های سینمای ایران تالیف جمال امید - سال شمار تاریخ سینمای ایران تالیف هما جاودانی - سینمای فردین به روایت فردین تالیف عباس بهارلو و خاطرات محمد علی فردین و خواندن تمامی مطالب مربوط به هنرمند پرکار دهه ی 40 و 50 سینما ، تمام تلاشم را نمودم تا کوچکترین اشتباهی را راجع به فیلمشناسی ، بیوگرافی ، حوادث و اتفاقات پیرامونش را انجام ندهم .

 

لازم به ذکر است من از آنجا که اعتقاد دارم برای گام برداشتن در مسیر موفقیت و در جاده ی ناشناخته ی پیش رویم ، بعنوان یک بازیگر آماتور و به نوعی وارث این سینما راهی به جز شناخت جریان های سینمایی کشورم از آغاز تا امروز را ندارم . مدت ها شاخص ترین فیلم های قبل از انقلاب که در حدود 85% فیلم های فردین هم شامل می شد ، دیده ام و خرید و مطالعه ی کتاب های نامبرده هم به ابن نظر مربوط می می شود .

نکته ی دیگر این که من بارها در وبلاگ های دیگر مطالب بسیاری راجع به امثال محمد علی فردین و یا جریان های سینمایی خوانده ام  که متاسفانه در پی آن مطالعات در می یافتم بیش از نیمی از آن اطلاعات ساختگی یا اشتباه می باشد . پس تلاش دیگر من استفاده ی درست از اطلاعات مستند در جریان سینمای ایران مربوط به شادروان فردین و دوره ی سینمایی موسوم به مکتب فردین است .

 

در آخر با امید رضایت شما دوستان همیشگی و ذکر این نکته که این یادبود به منزله ی تائید یا رد هنر مرحوم فردین نیست و لازم دانستم به عنوان یک هنرجوی علاقه مند و برای شناساندن رگه هایی از سینمای ایران به سایر دوستان علاقه مند و به منظور یاد دوباره ی ایشان در هفتمین سالگرد مرگ شان در وبلاگم قرار بدهم و از شما دوستان دعوت می کنم تا با کلیک بر روی گزینه ی ادامه ی مطلب اطلاعات مربوط را ببینید .

راستی عیدتان باز هم مبارک و امیدوارم همواره موفق باشید .

 

   مرا هم فراموش نکنید که همچون همیشه منتظر نظرات تان هستم .


ادامه مطلب


میهمان من باشید !

سلام عیدتون مبارک رفقا !

می خوام برم مسافرت نمیدونم دیگه تا بعد عید آپ می شم یا نه !

اگه آپ شدم که تبریکات نوروزی درست حسابی منو خواهید خوند !

اگه نه شعرهای من روبعد از عید روی وب می بینید !

فعلا عیدتون مبارک

همیشه خوش باشید !

می خوای نظر بدی بده رو پست پائینی ...  !



حاضری تنهایت را با تنهاییم تقسیم کنی ؟

دل من تنهاست و سخت منتظر اون دلی ام که خدا واسه تقسیم شدن تنهایی هاش با دل من اونو راهی این دنیا کرده !

اما حالا کجاست ؟

از من کوچکتره یا که بزرگتر ؟

خوشگله یا که زشت ؟

من که هیچی نمی دونم !

اما اینو می دونم که سخت منتظر شم !

آخه این دل تنهاست ؟

شما اونو می شناسین ؟

منو چطور ؟

می دونین تنهایی یعنی چی ؟

آقا شما اصلا تنهایی اید ؟

خانم شما تنها توی اتاق تون می خوابید ؟

آقا بهش بگید که من اتاق اونو نمی خوام

من فقط یک کف دست جا توی دلش می خوام

که بتونم اونجا

ذره ای گریه کنم ؟

بهش بگید شما خانم :

بابت اجاره شم کنج دلم

یه سوئیت ۷۷۷ هکتاری جا براش می ذارم !

فقط بیاد من تا آخر دنیا قول می دم

پاش بمونم !

یعنی میاد ؟

منو می خواد ؟

نمی دونم ؟ ...



خدایا شکر ؟!؟!

خیلی خسته بودم !

نشسته بودم پشت سیستم و توی درایوها این ور و اون ور می گشتم ...

یه تیکه از بنام پدر رو می دیدم چهار دیقه از بوی خوش یک زن ..

نه از پرستوئی سیر می شدم و نه از آل پاچینو ...

ولی خیلی حالم گرفته بود !

بعد یه بازی گذاشتم و شروع کردم بی حوصله ماشین بیچاره رو روندن و هی می کوبیدمش به در و دیوار و اونقدر چپ و راست کلیدهای کیبورد رو با هم می گرفتم که دو دقیقه یکبار جیغ کامپیوتر در می اومد !

تو همین وضع بودم که یهو داد گوشیم در اومد !

رو صفحه اسم حسین رو نوشته بود :

اوه خدای من ُ برداشتم

سلام داش حسین

سلام علی جون فکر نمی کردم اینقدر سریع ما رو بشناسی ؟!

راستش اسمت اوفتاد و الا ..

و الا چی ؟! نمی شناختی ؟!؟!

(سکوت)

نمی دونم !!!

راستی علی چرا صدات گرفته ؟

کاش فقط صدام گرفته بود یه قرص کارم رو راه می انداخت فوقش یه خورده تمرین بیان و یه خورده نشاسته ... ولی بدجوری دلم گرفته و دواش هیچی نیست جز تب عشق !!!

(با خنده ) خب الاغ برو ببینش ؟!

کی رو ؟

(سکوت)

حسین مگه خدا رو می شه دید ؟ ولی کاش می شد ...

باز قاطی کردی پسر ؟۱؟!

آره ُ دلم تنگ شده ُ مغزم مدام خطا می ده و روحم که خسته تر از همشه است چند دیقه پیش خواهرم می گفت چته داداش تو که هر دیقه بعد تر از دیقه ی پیشی و من گفتم :

(سکوت)

هیچی نگفتم فقط خندیدم - واقعا خندیدم ؟؟؟

نمی دونم

خب حالا چه مرگته ؟ نکنه می خوای از خدا بپرسی چرا خلقت کرده ؟

آره اگه می شد می پرسیدم !

چی می گفتی ؟ علی جون ...

هیچی ُ یعنی می گفتم ُ نمی دونم چی می گفتم یعنی  ....

نه بابا خیلی قاطی کردی ... ؟!؟!؟ میخوای قطع کنم تو تنهایی شاید ردیف شی ؟

نه بی خیال !!! خودت چیکار ها می کنی ؟

سلامتی ! راستی تا چند روز دیگه می آم تهران ولی بهت زنگ نمی زنم که نیای مزاحم شی !

باشه الاغ نمی آم ولی زنگ بزن خبرشو بده حالا واسه چی می آی ؟

پاهامو که یادته ؟

( یهو دنیا دور سرم می چرخه آخه حسین - این پسر بامرام که ۲ ساله ندیدمش همدوره ی روزهای تلخ و خوش دبیرستانه و یادش همواره هم خوبه و هم بد - خوب واسه اینکه خیلی دوسش دارم و بد واسه اینکه تو یکسالگی از روی موتور می افته و بعد یه چرخ بی مروت ماشین که جاده یی نرم تر از پای حسین پیدا نمی کنه ... راننده - نمی دونم دیه می ده یا نه و لی می دونم که بعدش حتما یادش رفته که چیکار کرده !!!

ولی حسین هیچوقت یادش نمی ره چون هجده سال همدم همه ی روزهاش شده یه ویلچر !!! )

خب آره حسین خیر باشه !

باس بیام و بسپارمش به تیغ جراح تا حالا می گفتن استخونات کامل نیست اگه عمل کنیم فایده نمی کنه ولی خالا که نوزده سالمه ُ قراره دوتا عمل کنن برای راس شدن قوس کمرم و بعد سه تا عمل واسه پاشدن اگه همه چی درست شه و خدا بخواد ۴ سال دیگه شاید بتونم راه برم ؟!؟!؟

(سکوت)

الو ... علی ... کجایی... قطع کردی ؟

نه پسر من هستم ...

خب دیگه مزاحمت نشم بازم به هت زنگ می زنم ...

حتما این کار رو بکن

چی شده این بغض از کجا تو گلوت گل کرد ُ واسه من ناراحت شدی ؟

واسه تو ُ راستش همش نه !!

پس چته ؟

دلم واسه پاهای خودم و همه ی امثال خودم می سوزه که اینقدر برا ما می دون و این ور و اون ور می برنمون و یاد پاهای تو می افتم که حسرت یه لحظه دویدن رودارن ...

فکر کنم حالا دیگه بتونم با خدا حرف بزنم

به خدا می خوای چی بگی ؟

بگم ...

بار خدایا شکرت که لااقل سالمم !

سلام منو هم برسون بگو حسین دلش رو به لطف تو بسته ... هجده ساله به حکمت تو همدم این چرخه و دلش پر درد اما صداش در نمیاد ... حالا همه ی امیدش تویی نا امیدش نکن !!!

(سکوت)

علی ... قطع کردی .... باشه .... برام دعا کن .... خداحافظ !

سکوت ...

تلفن قطع می شه ... صدای حسین از گوش بیمار من پر می کشه ...

من موندم و تنهایی ...

می زنم بیرون از خونه و زیر نم نم بارون به آسمون خیره می شم ...

 میخوام از خدا بخوام پاهای حسین رو بهش برگردونه !!!

دهنم رو وا می کنم که داد بزنم ...

اما یهو یه مشت درد از کنج دلم می آد و رو مغزم می شینه و من گریه کنان فقط می گم :

خدایا شکرت !

 

 

 

 



بیوگرافی کامل

 

Ali Yazdandost (Actor)

نام: علی یزدان دوست

تاريخ تولد: 1367

 

 

 

بيوگرافي

 

فيلمشناسي

بازیگری برای من یک اتفاق نبود چرا که از همان کودکی به دنبالش بودم و یکی از فیلمهایی که من تحت تاثیر آن ساعت ها در خانه با چماقی کهنه به عنوان اسلحه به دشمن خیالی حمله می کردم، فیلم گریز بود که آن هنگام من کلاس اول ابتدایی بودم و فیلم را که با بازی فرامرز قریبیان بود در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان دیده بودم .

و از آن پس جمشید هاشم پور و فرامرز قریبیان ( که بیشتر در فیلمهای اکشن ) بازی می کردند، اسطوره های من بودند و من نیز که آن موقع تنها پسر خانه بودم، به تنهایی به جنگ دشمن می رفتم و یکی از فیلمهایی که در آن موقع مرا خیلی به خود مشغول ساخت و تا مدت ها در مدرسه به نام شخصیت آن مرا صدا می کردند، سریال سیمرغ بود که من شیفته شخصیت شهید شیرودی بودم، در آن زمان من دانش آموز کلاس سوم ابتدایی بودم و در شهرستانی محروم پس نه تئاتر را می شناختیم و نه مدرسه ی بازیگری وجود داشت و بهمین خاطر من فقط قهرمان فیلمهایی بودم که برای خود بازی می کردم و در واقع کارگردان و نویسنده و بازیگر و تماشاگر همه خودم بودم .

تا اینکه در سال سوم راهنمایی و در حالیکه حدود 3 ماه از سال گذشته بود به پیشنهاد معلم ریاضی به مدرسه ی جدیدی رفتم که در آن زمان از لحاظ کیفیت آموزشی در شهرستان جایگاه خوبی داشت و چون به منزل ما نزدیک تر بود پدر من هم موافقت کرد . چند روزی از حضور در مدرسه ی جدید می گذشت که با گروه نمایشی آنجا آشنا شدم و بعد از یک تست کوتاه ک دبیر پرورشی آنجا از من گرفت جانشین یکی از بازیگر ها شدم و به این ترتیب تئاتر وارد زندگی من شد و با آنکه همیشه تئاتر دانش آموزی در ایران و خصوصا در شهرستان به عنوان یک تفریح به حساب می آمد اما برای من خیلی جدی تر از این حرفها بود و از آن پس بسیار جدی آن را دنبال کردم و با مطالعه و دیدن تئاتر و فیلم سعی کردم تا همواره چیز جدیدی یاد بگیرم، پس از چند سال با انجمن نمایش آشنا شدم و اینگونه بود که تئاتر جز جدایی ناپذیر زندگی من شد و من احساس کردم، آن چه را که بطور ناخودآگاه دنبالش بودم حالا پیدا کردم و لذت خلق نقش را درک کردم .

 

جوايز /  جشنواره تئاتر دانش آموزی :

- تکیه حاجی/  برگزیده ی گروهی در استان

- جستجو / برگزیده ی گروهی در استان

- قربت غریب / رتبه ی دوم کارگردانی و برگزیده ی طراحی صحنه

- بازی تلخ / رتبه ی اول بازیگری، رتبه ی اول کارگردانی،

برگزیده ی طراحی صحنه و کار برگزیده ی شهرستان

 

جوایز /  جشنواره تئاتر ماه :

- کشتن گربه بابا فونتن رتبه ی سوم بازیگری

 

جوایز /  جشنواره منطقه ای تئاتر عروسکی :

- بدنبال خانه برگزیده ی گروهی و راه یابی به مرحله ی سراسری

تکیه حاجی / تئاتر / بازیگر و منشی صحنه، 1380

تواضع / تئاتر / بازیگر و دستیار کارگردان، 1381

نماز / تئاتر / نورپردازی / 1381

ادای دین دیگران / تئاتر / بازیگر، 1381

جستجو / تئاتر / دستیار کارگردان، 1381

سیاه، سپید، خاکستری / فیلمنامه / نویسنده، 1381

قربت غریب / تئاتر / کارگردان مشترک با امیر محمدی، 1382

زیر و بم / فیلم کوتاه / عوامل فنی، (محسن شمالی) 1382

سیاه و سپید / فیلمنامه / نویسنده، 1382

سیب کال / فیلمنامه / نویسنده، 1383

انتظار یک روز / فیلمنامه / نویسنده، 1383

گمگشته / تئاتر / بازیگر، (عزت آقایی) 1383

بازی تلخ / تئاتر / بازیگر و کارگردان، 1383

روز معلم / فیلم کوتاه / عوامل فنی، (محسن شمالی) 1383

آخرین پر / تئاتر / کارگردان / ناتمام،1383

درد دل/ نمایش خیابانی / طراح بروشور، (سعید خیراللهی)  1383

یک کاسه شیر / تئاتر / طراح بروشور، (نگار یزدان دوست) 1383

کشتن گربه بابا فونتن / تئاتر / بازیگر و کارگردان،1384

مصاحبه / تئاتر / بازیگر و کارگردان / ناتمام، 1384

انتظار نور سبز / تئاتر / نویسنده و طراح،(نگار یزدان دوست)1384

 حکایت شاهزاده ای که نمی خندید / تئاتر / کارگردان، 1384

یخچال / تئاتر / بازیگر، (مهدیه بهادری) 1384

آخر خط / نمایشنامه / نویسنده، 1384

عشق یک آواز قدیمی است / فیلمنامه / نویسنده، 1384

فنز / تئاتر / بازیگر و کارگردان / ناتمام، 1385

بدنبال خانه / تئاتر عروسکی / بازیگر و عروسک گردان،

(علیرضا آقایی) 1385

یکی از همین روزها / تئاتر / کارگردان / ناتمام، 1385

اکواریوم / نمایشنامه / نویسنده، 1385

با دلتنگی هایم چه می کنی ؟ / مجموعه شعر / 1385

حسرت لحظه ای آرامش برای یک بوسه

/ نمایشنامه / نویسنده، 1385

نبرد / نمایشنامه / نویسنده، 1385

کابوس / نمایشنامه / بازنویسیُ ۱۳۸۶

عیدانه / مجموعه شعر / ۱۳۸۶

 



پدر

برای خستگی های پدرم

خسته ای می دانم ،

هیچ به من نمی گویی اما

عرق کهنه ی پیشانی تو در گوشم

خستگی را پچ پچ می کرد !

من به تو می گویم

فقط می خند ی !

و دوباره سر کارت می روی !

پاهایت در هر گام ،

مشتی خاک را به رقص در می آرد !

و سهم من از هیجان آن خاک ،

خیره ماندن به روح سبز قامت توست !

لحظه ای خیره به من می مانی

و به من می گویی

هوای مادرت را کمی بیشتر داشته باش !

و باز می روی !

پشت سرت کلمه را جیغ می کشم

پدر خیالت راحت !

و تو باز،

فقط می خندی !

و چه زیباست لبخندت !

و چه نزدیک باید باشد تا تب عشق !

دور شدی از من

و به خستگی کارت قدمی نزدیک ،

اما پاهایت

همچنان محکم بر جا استوار می مانند !

می روی و من

در جستجوی صفتی که لایق ات باشد

درمیان یک خروار واژه گم می شوم !

 



گروه تئاتر نگاه

WWW.NEGAHTHEATER.BLOGFA.COM

از وبلاگ گروه تئاتر نگاه دیدن فرمائید و ما را بانظرات خود در جهت هرچه بهتر شدن آن کمک نمایید !

با تشکر مدیریت وبلاگ